غزل شمارهٔ ۲۴۲۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آگهی تا کی کند روشن چراغ خویشتن
عالمی را کشت اینجا در سراغ خویشتن
رفت ایامی که غیر از نشئهام در سر نبود
میخورم چون سنگ اکنون بر دماغ خویشتن
همچو شمع کشته دارم با همه افسردگی
اینقدر آتش که میسوزم به داغ خویشتن
پا زدم از فهم هستی بر بهشت عافیت
سیر خویش افکند بیرونم ز باغ خویشتن
روشنان هم ظلمت آباد شعور هستیاند
نیست تا خورشید جز پای چراغ خویشتن
این بیابان هر چه دارد حایل تحقیق نیست
گر نپوشد چشم ما گرد سراغ خویشتن
تا گره از دانه وا شد ریشهها پرواز کرد
کس چه سازد دل نمیخواهد فراغ خویشتن
هر چه گل کرد از بساط خاک هم در خاک ریخت
بادهٔ ما ماند حیران ایاغ خویشتن
محرمی پیدا نشد بیدل به فهم راز دل
ساخت آخر بوی این گل با دماغ خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به جستجوی خود و شناخت خویشتن میپردازد و به چالشهای درونی و مفاهیم وجودی اشاره میکند. او از آتش و شعله وجودش صحبت میکند که نشاندهنده درد و رنجهایش است. شاعر به بیثباتی و گذر زمان اشاره میکند و بیان میکند که در جستجوی حقیقت، احساس تنهایی و عدم درک از دنیای اطرافش را دارد. در نهایت، او به زیبایی و عطر وجود خود اشاره میکند و از دشواری در پیدا کردن همدم و درک عواطفش سخن میگوید. این شعر نمایانگر ترک زندگی عادی و حرکت به سوی عمق وجود خویشتن است.