غزل شمارهٔ ۲۵۲۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون شمع تا چکیدن اشکست ساز من
هستی خطیست و قف جبینگداز من
دامن به چین شکست ز نومیدی رسا
دستی در آستین به هر سو دراز من
آخر تلاش لغزش پا دامنم کشید
هموار شد خیال نشیب و فراز من
برخاستم ز خاک و نشستم همان به خاک
دیگر مجو قیام و قعود از نماز من
چون شمع در ادبگه همواری زبان
برهم زدم لبی که همان بود گاز من
تا در زبان خامهٔ حیرت بیان شقی است
خالیست در بساط سخن جای ناز من
وحشت غبار عمر ندانم کجا رسید
مقصد گداز قافلهٔ برق تاز من
مینا شکسته در سر ره گریه میکند
چون طفل اشک آبلهٔ خاکباز من
زبن فطرتی که ننگ خیالات آگهیست
دشوار شد چو فهم حقیقت مجاز من
دارم چو حلقه عهدهٔ نامحرمی به دوش
بیرون در نشاند مرا پاس راز من
سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند
بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساساتی عمیق و درونی اشاره دارد، جایی که شاعر حس ناامیدی، درد، و بیقراری را به تصویر میکشد. او خود را شبیه شمعی میبیند که اشک میریزد و در میان کشمکشهای زندگی، به تلاشی بینتیجه تلاش میکند. شاعر به این نکته میپردازد که با وجود تمام زحمتها، به همان نقطه اولیه خود باز میگردد. او دچار وحشت از گذر عمر است و در تلاش است تا حقیقت را از خیالات متمایز کند. در نهایت، احساس عجز و نیاز به پاسخ را ابراز میکند و از عدم توانایی در برآورده کردن نیازهای روحی خود سخن میگوید. کل این شعر نشاندهنده نوعی پژواکی از درد و تلاش برای درک زندگی است.