غزل شمارهٔ ۲۵۴۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گلی که کس نشد آیینهاش مقابل او من
دری که بست و گشادش گم است سایل او من
چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم
دلیکه زورق طاقت شکست ساحل او من
در این تپشکده بیاختیار سعی وفایم
غمش به هر که کشد تیغ، بال بسمل او من
کجا برم غم نیرنگ داغهای محبت
که شمع بود دل و سوختم به محفل او من
به سایه دوری خورشید بست داغ ندامت
چرا غبار خودم گر نرفتم از دل او من
به عالمی که وفا تخم آرزوی تو کارد
دل است مزرع و آتش دمیده حاصل او من
کسیکه برد به خاک آرزوی جوهر تیغت
به خون تپیدم و رستم چو سبزه از گل او من
غبار تربت مجنون بهاین نواست پرافشان
که رفت لیلی و دارم سراغ محمل او من
رهاکنید سخن سازی جهان فضولی
خجالت است که گوید زبان قایل او من
ز خود چه پرده گشایم جز او دگر چه نمایم
حق است آینهٔ او، خیال باطل او من
به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارم
کریم مطلق من او،گدای بیدل او من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و اندوه شاعر از جدایی و عشق ناکام است. شاعر به عنوان یک معشوق غمگین از احساسات عمیق و ناتوانی خود در مقابله با دلشکستگیها سخن میگوید. او خود را در دنیایی محصور میبیند که در آن وفا و عشق نادیده گرفته شدهاند. شاعر به تصویر عشق خود به عنوان آینهای اشاره میکند که انعکاسگر عواطف اوست، و در عین حال از بیوفایی، غم و ندامت سخن میگوید. او در تلاش است تا غم محبت را با وجود درد و رنجهایش در خود تحمل کند و به نوعی به تسلیم در برابر عشق میپردازد. در انتها، شاعر به فروتنی و نیکی معشوقش اشاره میکند و خود را در مقابل او گدای محبت او توصیف میکند.