نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به‌کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین

سیاهپوش سیه خانه‌ای‌ست گوشه‌نشین

چو سایه‌، جذبهٔ خورشید او سراپایم‌،

چنان ربود که نگذاشت سجده‌ام به جبین

سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس

خیال خال سیاه تو کرده است کمین

هوای گلشن یاد ترا بهاری هست

کزو چو شعله توان ‌کرد ناله‌ها رنگین

چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم

جراحتی‌ست‌ که دارد تبسمی نمکین

به شعله‌کاری غیرت هزار دوزخ نیست

بسوز هستی‌ام‌، اما به ‌سوی غیر مبین

به جلوه‌ات رگ گلدسته بند مژگانم

بهار می‌چکد اینجا ز دامن گلچین

ز بس به حسرت رنگ حنا گداخته‌ام

ز خاک من‌کف پای تو می‌شود رنگین

هجوم حیرتم از نقش پای خود دریاب

تو می‌خرامی و من نقش بسته‌ام به زمین

چو کوه غیر زمینگیری‌ام علاجی نیست

شکست در ره من شیشه‌ها دل سنگین

تپیدن از چه جرس وام بایدم ‌کردن

نفس ندارم و دل ناله می‌کند تلقین

ز سر برآر هواهای عافیت طلبی

به عالمی‌که منم سایه نیست سایه‌نشین

درین حدیقه سرو برگ خواب ناز کراست

بهار هم زپر رنگ می‌کند بالین

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل

تو هم به‌خاتم دل داغ نه به‌جای نگین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و شدت عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر از خال فتنه معشوقش یاد می‌کند و به توصیف جذبه و تأثیر عمیق او بر خود می‌پردازد. او از درد و رنج ناشی از عشق سخن می‌گوید و می‌گوید که عشقش به معشوق چنان قوی است که حتی سجده‌اش را هم نمی‌تواند به جا آورد. شاعر در دل احساسات عمیق خود، به بهار و زیبایی‌های طبیعی اشاره کرده و می‌گوید که عشقش مانند شعله‌ای است که همه چیز را رنگین می‌کند. او از نگرانی‌های خود درباره معشوق حرف می‌زند و در نهایت به حسرت و تمایلش برای نزدیکی به او اشاره می‌کند، و می‌گوید که عشقش یک حس عمیق و کمین در دل او ایجاد کرده است. شعر نشان‌دهنده پیچیدگی احساسات، دلتنگی و شیدایی شاعر است که همچنان عاشق و شیدای معشوق باقی مانده است.