نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای بسمل طلب پی خون چکیده رو

چون اشک هر قدر روی از خود دویده رو

فرصت در این‌ بهار پر افشان وحشت است

همچون نگه به هر گل و خاری رسیده رو

تا چند هرزه از در هر کوچه تاختن

یک قطره خون شو و ز گلوی بریده رو

امروزت از امل پی فردا گرفته است

ای غافل از غزل به خیال قصیده رو

سعی شرار اینهمه فرصت شمار نیست

یک پر زدن به همت رنگ پریده رو

ای بیخبر ز قامت پیری چه شکوه است

عمری‌ست بار می‌کشی اکنون خمیده رو

زبن گرد تهمتتی که نفس نام کرده‌اند

چون صبح دامنی که نداری کشیده رو

کورانه چند در پی عصیان قدم زدن

شایدکه بازگردی از این راه دیده رو

بی‌وحشتی رهایی ازین باغ مشکل است

از بوی‌ گل به خویش فسونها دمیده رو

زین خاکدان عروج تو در خورد وحشت است

بر نردبان صبح ز دامان چیده رو

قاصد پیام ما نفس واپسین ماست

گر محرمی ز آینه چیزی شنیده رو

بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا

مانند خامه یک خط بینی‌کشیده رو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مسائلی چون عشق، زندگی و هراس از مرگ اشاره دارد. شاعر از طلب خون و اشک‌هایی که از دل می‌ریزد صحبت می‌کند و به بهار اشاره می‌کند که فرصتی برای زندگی و شادی است. او به افراد یادآور می‌شود که فرصت‌ها را از دست ندهند و به غفلت نروند. زندگی و پیری را به صورت رمزآمیز توصیف می‌کند و به فردی که در جستجوی آزادی است، هشدار می‌دهد که فرار از مشکلات آسان نیست. در نهایت، شاعر از تقدیر و قضا سخن می‌گوید و این که همه ما بر روی خطی که سرنوشت برایمان کشیده، حرکت می‌کنیم.