غزل شمارهٔ ۲۶۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
سرکوب بال وپر شد بیدست پایی ما
درکارگاه امکان بیشبهه نیست فطرت
تمثال میفروشد آیینهزایی ما
زان پنجهٔ نگارین نگرفت رنگ و بویی
پامال یأسگردید خون حنایی ما
یارب مباد آتش از شعله بازماند
خاک است بر سر ما از نارسایی ما
چونگل زباغ هستی ما هم فریب خوردیم
خون داشت درگریبان رنگین قبایی ما
گر اشک رخ نساید بر خاک ناتوانی
زان آستانکه خواهد عذر جدایی ما
در راه او نشستیم چندانکه خاکگشتیم
زین بیشتر چه باشد صبرآزمایی ما
از سجدهٔ حضورت بوی اثر نبردیم
امید دستها سود از جبههسایی ما
تاکی هوس نوردی تا چند هرزهگردی
یاربکه سنگگردد خاک هوایی ما
گر در قفس بمیریم زان بهکه اوجگیریم
بیبال و پر اسیریم آه از رهایی ما
سرها قدم نشین شد پروازهاکمین شد
صد آسمان زمین شد از بیعصایی ما
بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد
کافیست سیر معنی لفظ آشنایی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان عواطف و احساسات انسانی در مواجهه با نارساییها و محدودیتها میپردازد. شاعر با اشاره به شوق و آرزوها، از سرکوب شدن احساسات و ناتوانیها سخن میگوید و بیان میکند که در دنیای امکان، محدودیتهایی وجود دارد که بر سر راه او قرار دارند. او از ناامیدی، یأس و نبود امید مینالد و به وضعیت اسیری خود در قفس زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر تاکید میکند که حتی اگر ظاهراً در قفس زندگی کنیم، بهتر است در پی رهایی و اوج گرفتن باشیم، زیرا این محدودیتها نمیتوانند آرزوهای عمیق انسانی را از بین ببرند.