نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدی

تو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی

نظر بر اوج سپهرت بلند تاخت چه دید

سرت به زانو اگر گشت خم چه فهمیدی

زبان به حرف گشودی چه بود آهنگت

دو لب دمی که رساندی بهم چه فهمیدی

هزار رنگ خطت ریخت از زبان لیکن

کسی نگفت ترا ای قلم چه فهمیدی

به رشته‌های نفس نغمه‌ای جز ارّه نبود

ازین ترانه که گفتی منم چه فهمیدی

بلند و پست تو چون شمع دودی و داغیست

به سر چه دیدی و زیر قدم چه فهمیدی

قفای سایه دویدی ز شخص شرمت باد

دل آب گشت ز دیر و حرم چه فهمیدی

سواد معنی و صورت ز فهم مستغنی‌ست

صمد اگر صمد است از صنم چه فهمیدی

بغیر وهم که در درسگاه فطرت نیست

منت به هیچ قسم می‌دهم چه فهمیدی

فرامشی سبقم کیست تا ازو پرسم

که من به یاد تو گر آمدم چه فهمیدی

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند

مباد غرهٔ دانش تو هم چه فهمیدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی درک و فهم آدمی از مقوله‌های مختلف مانند عشق، وجود، فطرت و عرفان می‌پردازد. شاعر از مخاطب می‌پرسد که از تجربیات زندگی‌اش چه چیزی آموخته و آیا واقعیات عمیق‌تری را درک کرده است یا خیر. او به چالش می‌کشد که درک و ادراک انسان‌ها غالباً سطحی و نارساست و حتی در تلاش برای بیان احساسات، معنا و مفهوم واقعی را نمی‌توان به درستی انتقال داد. در نهایت، شاعر به ناچاری انسان در مواجهه با عرفان و حقیقت این دنیا اشاره می‌کند و از مخاطب می‌خواهد تا از غرور دانش خود بپرهیزد چرا که درک واقعی فراتر از کلمات و مفاهیم سطحی است.