غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری
خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری
مردم و یاد مرا بر من نکرد آن مست ناز
در غبارم داشت استقبال پابوسش سری
میروم از خود چو شمع و پا به دل افشردهام
کشتی من بادبان دارد به جیب لنگری
خواب راحت در تلاش مخمل و سنجاب سوخت
زیر پهلو داشتم چون ناتوانی بستری
اخگری بودم ز داغ بیکسی پامال یأس
بر سر من سایه کرد آخر کف خاکستری
از حلاوتگاه فقرم بوریایی دادهاند
با زمین چون بند نی چسبیدهام بر شکری
آرزوها در سواد وهم جولان میکند
آنسوی میدان در افتادهست با هم لشکری
زنگ غفلت محرم آیینهٔ دل بوده است
عافیت دارد درون خانه بیرون دری
دور چرخ از کوکب عاشق سیاهی کم نکرد
عمرها شد یک مرکب میکشم از محبری
وادی واماندگی طی میکنیم و چاره نیست
میبرد ما را ته پا نارسیدن رهبری
آب میگردیم تا مشتی عرقگل میکنیم
شیشه ساز ما ندارد جز حیا آتشگری
بسکه بیرویش چو شمعم زندگانی خجلت است
گر پرد رنگم به روی آب میگردد پری
در ادبگاهیکه حرف تیغش آید بر زبان
گردن من بین اگرخواهی ز مو هم لاغری
بیدل از مقدار ظرف خود نمی باید گذشت
وعظ مستان در خط پیمانه دارد منبری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان غم و نا امیدی شاعر و وضعیت نابسامان او در زندگی میپردازد. شاعر به تنهایی و غم عمیقش اشاره میکند و از یاد نشدنش توسط دیگران صحبت میکند. او احساس میکند که زندگیاش همچون شمعی در حال ذوب شدن و ناتوانی است. وجود او به زمین چسبیده و آرزوهایش در دنیای وهم و خیال گرفتار ماندهاند. شاعر همچنین به غفلت و بیتوجهی جامعه به درد و رنج خود اشاره کرده و انتظاری از رهبری و راهنمایی ندارد. در نهایت، او به هنر و ادب اشاره میکند و بر این نکته تأکید میورزد که باید در حد و اندازه خود عمل کرد و از افراط پرهیز کرد.