نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مآل‌کار چه بیندکسی نظر به هوا

نمی‌توان خبر پاگرفت سر به هوا

درتن چمن ز جنونکاری خیال مپرس

به خاک‌ریشه وگل می‌کند ثمر به هوا

زمین مزرع‌ایجاد بس‌که تنگ فضاست

نمونکاشته تخم شرر مگربه هوا

به‌عافیتگه خاکسترم چو شعله سری‌ست

مباد ذوق فضولی‌کند خبر به هوا

نه مقصدی‌ست معین نه مطلبی منظور

چوگردباد همین بسته‌ام‌کمر به هوا

جهان‌گرفت به رنگینی پر طاووس

غبار من‌که ندانم‌که داد سر به هوا

حدیث سرکشی از قامت بلندکه داشت

که لب‌گزیده‌گره‌بند نیشکر به هوا

چو شبنمی‌که‌کند از مزاج صبح بهار

به راهت آینه‌ها بسته چشم تر به هوا

ز ساز قافلهٔ عمر جمع‌دار دلت

که محمل نفسی دارد این سفر به هوا

به دستگاه رعونت درین بساط مناز

که رفته است سرشمع بیشتر به هوا

چه تنگی این همه افشرد دشت امکان را

که ابر بیضه شکسته‌ست زیر پر به هوا

دل فسرده اگر سد راه نیست چرا

گشوده‌اند چو صبحت هزار در به هوا

تعلق دونفس ما ومن غنیمت‌گیر

که این غبار نیابی دم دگر به هوا

به غیروصل عدم چیست مدعا بیدل

که هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان فلسفی و احساسی درباره زندگی و وجود انسان می‌پردازد. شاعر در آن از سرگردانی و بی‌مقصدی انسان در جهان سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند که زندگی نمی‌تواند همواره تحت نظر و کنترل باشد و به دنبال معنایی در میان دغدغه‌های دنیا می‌گردد. شاعر به تنگناها و محدودیت‌های زندگی اشاره دارد و در عین حال از جنون تخیل و آرزوها سخن می‌گوید. او با تصاویری از طبیعت، احساسات و دلمشغولی‌های انسانی را به تصویر می‌کشد و به افکار عمیق خود درباره وجود و عدم و پیوستگی‌های آن می‌پردازد. در پایان، تأکید بر زندگی در لحظه و استفاده از فرصت‌ها به چشم می‌خورد.