غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بسکهکرد قصور نگاه مژگانی
به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
شرر گل است خزان و بهار امکانی
ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی
ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند
غبار هم به هوا نیست بیسلیمانی
به عجز کوش گر از شرم جوهری داری
مباد دعوی کاری کنی که نتوانی
لباس بر تن آزادگان نمیزیبد
بس است جوهر شمشیر موج، عریانی
گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه
فلک به چین مه نو نهفته پیشانی
فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه
یکیست سبحه و زنار در سلیمانی
سواد مطلع ما نیست آنقدر روشن
که انتظار نویسی به چشم قربانی
کجاست گرد امیدی که دامنم گیرد
چو صبح میدمد از پیکرم خود افشانی
ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی میداشت
نمیکشید ز مژگان کلاه بارانی
چو خون بسملم از دستگاه شوق مپرس
بهار کرد طواف من از پریشانی
درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش
مکار آینه تا حیرتی نرویانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عمیق و فلسفی مفاهیم خودشناسی، عشق و هویت میپردازد. شاعر از ناتوانی انسان در درک خود و ارتباطش با خداوند صحبت میکند و به عدم فرصت برای تغییر و تحول اشاره میکند. با تأکید بر این که قدرت و اصل وجود از خود برآمدگان ناشی میشود، به اهمیت تلاش در درون خود برای کسب فضایل و شایستگی میپردازد. شاعر همچنین به طرح مقایسههایی بین آزادی و محدودیت اشاره میکند و به این نکته میپردازد که درک درست از دین و دنیا باید فراتر از ظواهر باشد. او ابراز میکند که در دنیای پر از هوس و ناپایداری، باید با دلی آزاد و بیاعتنا به ظواهر زندگی کرد. در پایان، تأکید بر بیدل بودن و حفظ حیرت از زیباییهای زندگی به عنوان یک ویژگی مهم دیده میشود.