نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در دلی اما به قصد اشکم افسون می‌کنی

سر ز جیب صد هزار آیینه بیرون می‌کنی

جز تغافلهای نازت دستگاه ناله چیست

مصرع چندی‌ که من دارم تو موزون می‌کنی

با حنا ربطی ندارد اشک استغنای ناز

می‌نهی پا بر دل پرخون و گلگون می‌کنی

خاک اگر صد رنگ گرداند همان خاک است و بس

یک زمانم ‌کرد سرگردان‌ که ‌گردون می‌کنی

گر به این ساز است آهنگ تغافلهای ناز

جوهر آیینه را زنجیر مجنون می‌کنی

فطرت از تاب سر مویی محرف می‌خورد

در وفا گر یک قدم کج می‌روی خون می‌کنی

هر ‌قد‌ر سعی زبانت پرفشان گفت‌وگوست

عافیت می‌روبی و از خانه بیرون می‌کنی

ماهی بحر حقیقت تشنهٔ قلاب نیست

هرزه بر زانو سرت را نقطهٔ نون می‌کنی

دعوی نازک‌خیالی‌، چشم‌زخم فطرت‌ست

بیخبر خاموش موی چینی افزون می‌کنی

بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد

ای جنون‌انشا دگر فکر چه مضمون می‌کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف زیبایی‌های عشق و ناز و غم پرداخته است. او از دلی می‌گوید که با افسون معشوقش تحت تأثیر قرار می‌گیرد و احساساتی چون اشک و ناز را بیان می‌کند. شاعر به تضاد بین ظاهر و باطن اشاره می‌کند و می‌گوید که ناز معشوق تنها یک بازی است. او همچنین بر مشکلات و دردهای ناشی از عشق تأکید می‌کند و به تأثیر این احساسات بر وجود خود می‌پردازد. ناز و تغافل معشوق به گونه‌ای است که او را دچار سردرگمی می‌کند و در عین حال، نشانه‌های عشق و وفاداری را نیز در دل دارد. در نهایت، شاعر به جنون و دیوانگی ناشی از عشق اشاره می‌کند که به زبان و کلامش تاثیر می‌گذارد و او را دچار پرسش‌های بی‌پاسخ می‌کند.