غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی
چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی
به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت
چو مو زپرده چه لازم به ذوق شانه برآیی
گر التزام جنون نیست سعی گوشهٔ فقری
مگر ز جرگهٔ یاران به این بهانه برآیی
شعار طبع رسا نیست انتظار مواعظ
ز توسنی است که محتاج تازیانه برآیی
چو موج گوهر اگر بگذری ز فکر تردد
برون نرفته ازین بحر برکرانه برآیی
زجا درآمدن آنگه به حرف پوچ حیاکن
نه کودکی که به صورت دهل زخانه برآیی
چو مور نقب قناعت رسان به کنج غنایی
که پر بر آری و از احتیاج دانه برآیی
زگوشهٔ دل جمع آن زمان دهند سراغت
که همچو فرصت آسودن از زمانه برآیی
به خاک نیز پر افشان فتنهایست غبارت
بخواب آنهمه کز عالم فسانه برآیی
به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت
که لاف دل زنی و بیدل از میانه برآیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر دربارهٔ احساساتی چون جنون، ناآرامی و نیاز به رهایی صحبت میکند. او به توصیف حالتی میپردازد که در آن فرد از خانه و آرامش خود بیرون میآید و مانند دلتی در صحرا، دچار تلاطم میشود. شاعر به عجز و نیاز خود اشاره کرده و میگوید که اگرچه محدودیتهایی وجود دارد، اما باید برای رهایی و آزادی تلاش کرد. او همچنین به این نکته میپردازد که خودستایی و فخر فروشی بیهوده است و بهتر است که انسان به جای این رفتارها، به درون خود نگاه کند و از دنیاهای فانی دل کند. شعر به طور کلی به موضوع جستجوی آزادی و رهایی از قید و بندهای اجتماعی و روحی پرداخته و بر اهمیت خودشناسی و عدم وابستگی به ظواهر تأکید دارد.