غزل شمارهٔ ۲۸۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای بهار جلوه بسکن کز خجالت یارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
میشود محو از فروغ آفتاب جلوهات
عکس در آبینه همچون سایه بر دیوارها
ناله بسیار است اما بیدماغ شکوهایم
بستن منفار ما مهریست بر طومارها
شوقدل ومانده پست و بلند دهر نیست
نالهٔ فرهاد بیرون است ازین کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم فارع است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها
دیدهٔ ما را غبار دهر عبرت سرمه شد
مردمک اندوخت این آیینه از زنگارها
لازم افتادهست واعظ را به اظهارکمال
کرّناواری غریوش مایهٔ گفتارها
زاهدانکوسه را ساز بزرگی ناقص است
ریش هم میباید اینجا در خور دستارها
لطفی، امدادی، مدارایی، نیازی، خدمتی
ای ز معنی غافل آدم شو به این مقدارها
ما زمینگیران ز جولان هوسها فارغیم
نقش پا و یک وداع آغوشی رفتارها
هرکجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد
سوخت آخر جنس ما ازگرمی بازارها
درگلستانیکه بیدل نوبر تسلیمکرد
سایه هم یک پایه برتر بود ز دیوارها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بهار و زیباییهای آن اشاره میکند و از خجالت یاران و خوبیهای آنها سخن میگوید. او به تأثیر نور آفتاب بر سایهها و زیباییها میپردازد و در عین حال از نالههای دل و دردهای زندگی یاد میکند. شاعر به وضعیت زاهدان و واعظان اشاره میکند و از آنها میخواهد به عمق معانی زندگی توجه کنند. او تأکید میکند که احساسات و خواستههای انسانی نباید ما را زمینگیر کند و در نهایت به زیبایی و ارزشهای انسانی در سرزمین خود اشاره میکند. شعر به نوعی به جستجوی معنا و زیبایی در زندگی پرداخته و از رنجها و زخمهای انسانی میگوید.