غزل شمارهٔ ۳۴۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب
نگاه برق خرام است جلوهای دریاب
اگر غنا طلبی مشق خاکساریکن
حضورگنج براتیست سرنوشت خراب
به فیضکاهلی آماده است راحت ما
که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب
فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری
که شستهاند ازین صفحه غیر نقش سراب
در آن بساطکه از رنگ آرزو پرسند
چو یاس در نفس ما شکسته است جواب
به دل اگر برسی جستجو نمیماند
تحیر است درآیینه شوخی سیماب
نماند در دل ما خونی از فشار غمت
به غنچگی زگل ماگرفتهاندگلاب
ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارم
که ناف آهوی مشکین چرا نشدگرداب
عجبکه رشتهٔ پروین زهم نمیگسلد
چنینکه از عرق روی اوست درتب و تاب
زموج رنگ به دوران نشئهٔ نگهت
خط شکسته توان خواند از جبین شراب
غرور هستی او را فنای ماست دلیل
خمکلاه محیط است در شکست حباب
کسی چه چارهکند سرنوشت را بیدل
نشست سرخط موج ازجبین دریا آب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تماشای زیباییهای زندگی و تلاشی برای درک عمیقتر آن میپردازد. شاعر با تشبیه خود به شمع، از حس و حال بیتابی در طول شب سخن میگوید و از لزوم خاکساری و humildity (توازع و افتادگی) برای دستیابی به غنای واقعی بحث میکند. شاعر هشدار میدهد که فریب جلوههای نیرنگآمیز زندگی را نخوریم و به دنبال حقیقت باشیم، زیرا زندگی همواره در تغییر و تحول است و نیاز به جستجو و شناخت در دل دارد. او همچنین به غنای احساسی و زیباییهای درونی و بیرونی اشاره میکند و با بیان این نکته که غم نباید در دل ما جایی داشته باشد، به زیباییهای زندگی تاکید دارد. در مجموع، این شعر دعوتمند به پذیرش حقیقت و زیباییهای درونی و بیرونی زندگی است و از ما میخواهد که در مواجهه با سرنوشت و چالشهای آن، با شجاعت و آگاهی رفتار کنیم.