نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتاب

که چون‌گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست

جهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

دگر چه چاره جز آتش زدن به‌کسوت هوش

فتاده است به فکرکتان من مهتاب

در آن بساط‌که شمع طرب شود خاموش

زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب

به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بس

ز بس‌که‌کرد به فکر سفر وطن مهتاب

ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست

مگر ز چیدن دامن‌کند رسن مهتاب

عبث ز وهم‌، بساط دوام عیش مچین

که‌کرد تا سحر این جامه راکهن مهتاب

به‌گلشنی‌که حیا شبنم بهارتو بود

گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب

سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابم

مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب

شهید ناز تو در خاک بی‌تماشا نیست

ز موج خون چمنی دارد ازکفن مهتاب

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

که شسته است جهان را به اشک من مهتاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر در وصف زیبایی و تاثیر مهتاب بر دل و جان شاعر است. او با زبان شاعرانه، مهتاب را به گلاب و یاسمن تشبیه می‌کند و از رنگ و روشنایی آن صحبت می‌کند. شاعر ابراز ناراحتی می‌کند که در دنیای پر از درد و غم، هیچ لذتی پیدا نمی‌کند و باید به عذاب روحی خود ادامه دهد. او به سوختن و خاموشی شمع طرب که نماد شادی و خوشحالی است اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیای تاریک، تنها از گریه و اشک می‌تواند به آرامش برسد. در نهایت، شاعر از عشق و زیبایی مهتاب به عنوان نشانه‌ای از زندگی، یاد می‌کند و به تلاش برای فرار از غم و تاریکی می‌پردازد.