غزل شمارهٔ ۳۹۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عشق از خاک من آن روز که وحشت میبیخت
رفت گردی ز خود و آینه حیرت میریخت
رفتهام از دو جهان بر اثر وحشت دل
یارب این گرد به دامان که خواهد آویخت
رم فرصت سبب قطع امید است اینجا
تار سازم ز پریشانی این نغمه گسیخت
چشم عبرت ز پریشانی حالم روشن
هیچکس سرمه به کیفیت این گرد نبیخت
اشک بیتابم و از شوق سجودت دارم
آنقدر صبر که با خاک توانم آمیخت
هر قدم در طلب وصل دچار خویشم
شوق او آینهها بر سر راهم آویخت
جیب هستی قفس چاک وبال است اینجا
عافیت کسوت آن پنبه که در شعله گریخت
زین بیابان سر خاری نشد از من رنگین
پای خوابیدهٔ من آب رخ آبله ریخت
یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح
بیدل از ما به نفس نیز توان گرد انگیخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به عشق و وحشت صحبت میکند. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و احساس میکند که این عشق او را از جهانی که در آن زندگی میکند جدا کرده است. شاعر به چالشهای ناشی از این عشق اشاره کرده و از درد و اندوه خود سخن میگوید. او در تلاش است تا از این پریشانی و وحشت رهایی یابد و در عین حال به سجده و اشکهای بیتاب خود به عشقش ادامه میدهد. همچنین، او به احساس تسلیم و فنا در برابر عشق اشاره میکند و نشان میدهد که این احساسات عمیق به او قدرت و انگیزه میدهد.