غزل شمارهٔ ۴۵۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست
خانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست
درگرفتاریست عیش دلکه مجنون تو را
مطرب ساز طربکم نیست تا زنجیر پاست
چونکنم جولان بهکام دلکه با چندین طلب
از ضعیفیها چواشکم نقش پا زنجیرپاست
طاقتیکو تاکسی سر منزلی آرد به دست
هرکجا رفتیم سعی نارسا زنجیرپاست
مرد راکسب هنر دام ره آزادگیست
موج جوهرآب جوی تیغ را زنجیرپاست
بیتأمل، از مزار ما شهیدان نگذری
خاک دامنگیر ما بیش از حنا زنجیر پاست
خط پشتلب چو ابرو نیست بیتسخیر حسن
معنی آزاد است اما سطرها زنجیر پاست
ما زکوری اینقدر در بند رهبر ماندهایم
چشماگر بینا بود برکف عصا زنجیر پاست
خاکساری نیز ما را مانع وارستگیست
تا بود نقشی بهجا از بوریا زنجیرپاست
قید هستی تا نشد روشنجنون موهوم بود
آنکه ما راکرد با ما آشنا زنجیرپاست
بر بساط پایهٔ وهم آنقدر تمکین مچین
سلطنت را سایهٔ بال هما زنجیر پاست
عالمیدر جستجوی راحتاز خود رفتهاست
میروم من هم ببینم ناکجا زنجیر پاست
بیخودان اول قدم زین عرصه بیرون تاختند
ایجنون رحمیکه ما را هوش ما زنجیرپاست
بیدل از توصیف زلف و کاکل این گلرخان
مقصد ما طوق گردن مدعا زنجیر پاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف احساسات و محدودیتهایی میپردازد که در زندگی وجود دارد. شاعر خود را به حبابی تشبیه میکند که به خاطر زنجیرهایی که از طبیعت و خواستههای انسانی ناشی میشوند، نمیتواند به آزادی و آرامش برسد. او به ارتباط میان عیش و شادی و همچنین درد و رنج اشاره میکند و میگوید که ما به رغم تلاشهای خود در جستجوی آزادی، در دامهای اجتماعی و روانی گرفتاریم. در نهایت، شاعر به ناکامیهایش در دستیابی به حقیقت و آزادی اشاره میکند و بیان میدارد که این زنجیرها حتی در ابراز عشق و زیبایی نیز مانع او میشوند. در مجموع، شعر به تنگناهای زندگی و سرنوشت پرداخته و ناتوانی انسانها در رهایی از این قید و بندها را به تصویر میکشد.