غزل شمارهٔ ۴۶۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درآن مقامکه عرض جلال معبود است
غبار نیستی ماست آنچه موجود است
جهان بیجهتی قابل تعین نیست
به هرطرفکهاشارتکنیم محدود است
مشو محاسب غفلت به علم یکتایی
احد شمردنت اینجا حساب معدود است
خموش تا نفست ما و من نینگیزد
نهال شعله به هرجاست ریشهاش دود است
ز نقد و جنس خود آگه نهای درتن بازار
اگر به فهم زبان هم رسیدهای سود است
نیاز تا نبری، رمز ناز نشکافی
به هرکجا اثر سجدهایست مسجود است
بیاض دیدهٔ یعقوب ناامیدی نیست
در انتظار بهی، داغ ما نمکسود است
ز سرنوشت مپرسید، منفعل رقمیم
جبین، خطیکه نشان میدهد، نماندود است
قبول اگر طلبی، نیستیگزین بیدل
که غیرخاک شدن هرچه هست مردود است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر به موضوع جلال و عظمت معبود پرداخته شده و بیان میشود که وجود انسان در برابر جلال الهی ناچیز است. جهان بدون جهت و تعریف، به هر سو که نگاه کنیم، محدودیتهای خودش را دارد. شاعر به غفلت از علم یکتایی و حساب محدود بودن ما اشاره میکند و از گفتمان خودمحوری نهی میکند. او تأکید میکند که شناخت واقعی نیازمند ندامت از خود و سجده بر حق است و بِدانجا فکر کردن به سرنوشت و تقدیر انسانها بیفایده است. شعر به این نکته میرسد که اگر طلب معرفت کنید، باید از طبیعت خاکی و مادی خود فاصله بگیرید و غیر از آن، همه چیز مردود است.