غزل شمارهٔ ۴۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
آنچهدر بالطلب رقص است، در دل آتش است
همچو شمع اینجا زسرتا پای بسملآتش است
از عدم دوری، جهانی را به داغ وهم سوخت
محو دریا باش، ایگوهر! که ساحل آتش است
یک قلم چون تخم اشک شمع آفت مایهایم
کشت ماچندانکه سیراباست حاصلآتش است
کلفت واماندگی شد برق بنیاد چنار
با وجود بیبریها پای درگل آتش است
در شکنج زندگی میسوزدم یاد فنا
نیم بسمل را تغافلهای قاتل آتش است
میرویم آنجاکهجز معدومگشتن چاره نیست
کاروانها خار و خس دربار و منزل آتش است
میگدازد جوهر شرم از هجوم احتیاج
ایکرم معذور در بنیاد سال آتش است
از تپشهای پر پروانه میآید بهگوش
کاشنای شمع را بیرون محفل آتش است
هر دو عالم لیلی بیپرده است، اما چه سود
غیرت مجنون ما را نام محمل آتش است
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس درزیرپا دل دارم و دل آتش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف حال و هوای عاشقانه و درونی شاعر است. شاعر به احساساتش در مواجهه با عشق و دردهای زندگی میپردازد. او از آتش به عنوان نمادی از عشق و احساسات سوزان سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه این آتش در دل او شعلهور است. همچنین، شاعر به شکنندگی زندگی و فناپذیری انسان اشاره میکند و میگوید که در جهانی پر از غم و ترس، گویی راهی جز فنا وجود ندارد. او به تضاد بین زیبایی عشق و سختیهای زندگی پرداخته و بیان میکند که حتی در دنیای پر از ظواهر زیبا، دل او در آتش عشق و درد نابودکنندهای سوزان است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که وجودش و زندگیاش به طرز عمیقی تحت تأثیر این احساسات و دردها قرار دارد.