غزل شمارهٔ ۵۷۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است
داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است
بینفس در ملک عبرت زندگانی کنم
خاک برجا مانده است امروز و بادم رفته است
قفل وسواس است چشم من درین عبرت سرا
همچو مژگان عمر دربستوگشادمرفته است
سیرگل نذر جنون بیدماغی کردهام
پیش پیش رنگ و بوها اعتمادم رفته است
اینقدر یارب، نفس را باکه عزم سرکشیست
فرصت کار تامل،در جهادم رفته است
با همه بیکاری از سرخاری ابرام حرص
چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است
معنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند
بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است
تا سواد انتخاب معنیام بیشک شود
مغز چندین نقطه در تدبیر صادم رفته است
نقش پای عافیت چون شمع پیدا میکنم
در پی این داغ شک شعلهزادم رفته است
کس خربدار دل آگه درین بازار نیست
آه از عمری که در ننگ کسادم رفته است
بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست
لیک ازین غافلکزین ویرانه آدم رفته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از رنج و مصائب خود سخن میگوید و احساس میکند که ظلمی بر او رفته است. او در زندگی، در جستجوی معنا و خاطراتش، دچار یأس و ناامیدی است و حس میکند که لحظات و فرصتهای مهم از دست رفتهاند. شاعر به وسواس در فکر و نگاهش اشاره میکند و میگوید که عمرش به سرعت سپری میشود. او به تلاشهای بیفایده خود در پیدا کردن معنا و حقیقت اشاره دارد و به عدم توجه مردم به درد و رنجهای او در زندگی lament میکند. در نهایت، شاعر به بیتوجهی به ارزشهای واقعی و از دست رفتن انسانیت در دنیای امروز اشاره میکند.