غزل شمارهٔ ۵۹۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است
چون گل چمن دماغی اقبال خنده است
دیدیم دستگاه غرور سبکسران
سرمایهٔ کلاه همه پشم کنده است
منصوبهٔ خرد همه را مات وهم کرد
زین عرصه خاکبازی طفلان برنده است
از خاک برنداشت فلک هر قدَر خمید
باریکه پیری از خم دوشم فکنده است
بر عیب خلق خرده نگیرند محرمان
ای بیخبر من و تو خدا نیست بنده است
ناموس احتیاج به همت نگاهدار
دست تهی جنون گریباندرنده است
تا تیشهات به پا نخورد ژاژخا مباش
دندان دمی که پیش فتد لبگزنده است
از یأس مدعا ره آرام رفته گیر
ایندشت، تختهٔ کف افسوس رنده است
ما را مآل کار طرب بیدماغ کرد
بوی گل چراغ در این بزم گنده است
بیدل مباش غرهٔ سامان اعتبار
هرچند رنگ بال ندارد پرنده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان وضعیت انسان و جامعه میپردازد و بر برخی نکات اساسی تأکید میکند. شاعر از تضادهای موجود در زندگی، از جمله بیاعتباری ظاهری غرور و خودبزرگبینی انسانها سخن میگوید. او به بیثباتی دنیا و ناپایداری حال و آینده اشاره میکند و تأکید میکند که نباید بر عیوب دیگران خرده گرفت، زیرا همگی در معرض ضعف و نقص هستند. همچنین به نیاز به همت و تلاش در زندگی اشاره میکند و نسبت به توهم و غرور هشدار میدهد. در نهایت، به بیفایده بودن اعتقاد به ثبات و اعتبار ظاهری تأکید میورزد و نشان میدهد که زیبایی و ارزش واقعی در عمق زندگی نهفته است.