غزل شمارهٔ ۶۱۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)
قید الفت هستی وحشتآشیانیهاست
شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست
شانه را به گیسویش طرفه همزبانیهاست
سرمه را به چشم او، الفتآشیانیهاست
ما ز سیر این گلشن عشوه طرب خوردیم
ورنه چشم واکردن عبرت امتحانیهاست
ای سحر تامل کن، یک نفس تحمل کن
وحشت و دم پیری شوخی و جوانیهاست
زلف تابدارش را شانه میدمد افسون
دیده وقف حیرت کن موج جانفشانیهاست
پیش چشم بیمارش گر دوتا شود نرگس
عیب سرنگونی نیست جای ناتوانیهاست
بیخودی الفت را، نیست کلفت مردن
مردنی اگر باشد بیتو زندگانیهاست
در وفا چه امکانست جان کنم دریغ از تو
بر جبین گره مپسند این چه بدگمانیهاست
چارسوی امکان را جز غبار جنسی نیست
بستن در مژگان عافیت دکانیهاست
محو یأس کن حاجت ورنه نزد عبرتها
در طلب عرق کردن نیز ترزبانیهاست
از غرور وهم ایجاد هرزه رفتهای بر باد
ای غبار بیبنیاد این چه آسمانیهاست
عمرهاست بیحاصل میزنی پر بسمل
بهر نیمجان بیدل این چه سختجانیهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و پیچیده عشق و زندگی است. شاعر از الفت و پیوند عاطفی سخن میگوید و چگونگی تأثیر آن بر زندگی و سرنوشت انسانها را توصیف میکند. او به زیبایی و جذبه عشق، سرنوشتسازی آن، و تحمل درد و وحشت ناشی از جدایی اشاره میکند. همچنین به ناپایداری جوانی و گذر زمان پرداخته و از پیچیدگیهای روابط انسانی و عاطفی و تأثیر آن بر روح و روان صحبت میکند. در نهایت، شاعر به ناامیدی و تلاش برای به دست آوردن عشق و معنا در زندگی اشاره دارد، و از رنجی که بیعشقی به بار میآورد تذکر میدهد.