غزل شمارهٔ ۶۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاست
صفحه میزنم آتش عذر پرفشانیهاست
کیست ضبط خودداری تا کشد عنان من
خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست
بیزبانی عاشق ترجمان نمیخواهد
تا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست
روز کلفت حسرت شام داغ نومیدی
صبحم آن و شامم این طرفه زندگانیهاست
برگ عشرت هستی غیر رقص بسمل چیست
رنگ و بوی این گلشن جمله پرفشانیهاست
جسم و کوه در دامان عمر و یک قلم جولان
با چنین گرانخیزی خوش سبک عیانیهاست
به که از فنای خود صندلی به دست آریم
ورنه دور هستی را نشئه سرگرانیهاست
هر طرف گذر کردیم هم به خود سفر کردیم
ای محیط حیرانی این چه بیکرانیهاست
گوش کر مهیا کن نغمه جز خموشی نیست
بینگه تماشا کن جلوه بینشانیهاست
آه بی پر و بالیم اشک عجز تمثالیم
سر به خاک میمالیم سعی ناتوانیهاست
ساز با شکست دل یار ازین نوا غافل
به که پیش خود نالیم ناله بیزبانیهاست
مایه خرد «بیدل» منشاء فضولی نیست
خودفروشی عالم از جنون دکانیهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درونی شاعر میپردازد. او از حسرتها، ناامیدیها، و بیزبان بودن عاشق سخن میگوید و به زیباییهای زندگی اشاره میکند. شاعر به تضادهای موجود در زندگی، چون صبح و شام، و تلاطمهای درونی خود اشاره دارد و نشان میدهد که چگونه این احساسات و تجربیات، نتایج رنج و شوق او هستند. همچنین به مفهوم فنا و آثار وجود انسان در دنیای بزرگتر پرداخته و در نهایت بر بیپایانی و حیرتهای زندگی تأکید میکند. این اشعار در تلاشاند تا عمق احساسات انسانی و زیباییهای موجود در ناتوانیهای ما را نشان دهند.