غزل شمارهٔ ۶۲۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست
باید همه را زین دونفس دل به هوا بست
درگلشن ما مغتنم شوق هواییست
ای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست
یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم
یارب عرق شرم که مضمون حیا بست
تحقیق ز ما راست نیاید چه توانکرد
پرواز بلندی به تحیر پر ما بست
از وهم تعلق چه خیال است رهایی
در پای من این گرد زمینگیر حنا بست
بی کشمکشی نیست چه دنیا و چه عقبا
آه از دل آزاد که خود را به چها بست
بر خویش مچین گر سرموییست رعونت
این داعیه چون آبله سرها ته پا بست
گر نیست هوس محرم امید اجابت
انصاف کرم بهر چه دستت به دعا بست
کم نیست دو روزیکه به خود ساخته باشی
دل قابل آن نیست که باید همه جا بست
فقرم به بساطی که کند منع فضولی
نتوان به تصنع پر تصویر هما بست
دل بر که برد شکوه ز بیداد ضعیفی
بر چینی ما سایهٔ مو راه صدا بست
بیدل نتوان برد نم از خط جبینم
نقاش عرقریز حیا نقش مرا بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در زندگی و وجود انسان میپردازد و بر مفاهیم پرواز، رهایی و گرفتاری در دنیا تأکید دارد. شاعر با اشاره به گذرایی زندگی و تلاش برای آزاد شدن از تعلقات دنیوی، از دروننگری و تلاش برای فهم عمیقتری از خود و ارتباط با عالم وجود صحبت میکند. وی به زیباییهای زندگی و شوق پرواز به سوی معنویت اشاره دارد، در حالی که محدودیتها و چالشهای مختلف را نیز به تصویر میکشد. غنچهها، حیا، فقر و لطافت وجود، از دیگر مضامین این شعر هستند که به دنبال رهایی از قید و بندهای دنیا و رسیدن به حقیقت وجودی خود هستند.