غزل شمارهٔ ۶۲۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
برکمرتا بهله آنترک نزاکت مست بست
نازکی در خدمت موی میانش دست بست
بگذر از امید آگاهیکه در صحرای وهم
چشمماکردیکه خواهد تا ابد ننشست بست
خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و در
نقش پا بایست طاق این بنای پست بست
هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبله
تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست
شمع خاموشیم دیگر ناز رعناییکراست
عهد ما با نقش پارنگیکه ازرو جست بست
قطرهواری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار
بایدت چونموجگوهر دلبهچندینشست بست
بیزیان از خجلت اظهار مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمیکه نتوان بست بست
یاد چشم او خرابات جنون دیگر است
شیشه بشکنتا توانی نقش آن بدمست بست
هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد
شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق، ناامیدی و جدایی پرداخته و به زیباییهای انسانی و تاثیرات آن بر زندگی میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوق سخن میگوید و به حال تنها و بیرمق خود اشاره میکند. او به بیمعنایی امید در دنیای وهم و خیال اشاره دارد و همچنین به غرور و خودخواهی بشر در مواجهه با واقعیت اشاره میکند. در ادامه، شاعر از قناعت و دوری از حرص و طمع سخن میگوید و به یادآوری عشق و زیباییهای گذشته پرداخته که اکنون دیگر جانی در آنها نیست. در نهایت، او به شکستگی و زخمهای روحی اشاره میکند و از حسرت و درد جدایی میگوید. شعر در کل حالتی تراژیک و توام با اندوه و تفکر فلسفی دارد.