نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست

که تا قدم زده‌ام پای بر دل افتادست

به قدر سعی دراز است راه مقصد ما

وگرنه در قدم عجز منزل افتادست

نفس نمانده و من می‌کشم کدورت جسم

گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست

امید گوهر دیگر ازین محیط کراست

همین بس است‌که‌گردی به ساحل افتادست

چو سروگرچه نداربم طواف آزادی

رسیده‌ایم به پایی که در گل افتادست

تو درکناری و ما بیخبر، علاجی نیست

فروغ شمع تو بیرون محفل افتادست

به غیر نفی چه اثبات می‌توان‌کردن

طلسم هستی ما سخت باطل افتادست

زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن

که زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست

تبسم که به خون بهار تیغ کشید

که خنده بر لب‌گل نیم بسمل افتادست

نه نقش پاست‌ که در وادی طلب پیداست

ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالتی از درد و ناامیدی سخن می‌گوید. او به مشکلاتش اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه در تلاش است، راه رسیدن به هدفش بسیار طولانی است. او احساس خستگی و کدورت می‌کند و می‌گوید که حتی امیدی به تغییر در وضعیتش ندارد. شاعر به آزاد نبودن خود و موقعیتش معترض است و از تضاد بین ناامیدی و زیبایی‌های زندگی سخن می‌گوید. همچنین به ناتوانی در تغییر اوضاع و تأثیر دردها و رنج‌ها بر زندگی‌اش اشاره دارد. در پایان، او به فریاد و ناله‌هایی از مشکلات و آتش زیر خاک اشاره می‌کند که نشان از وضعیت دشوارش دارد.