نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست

یک جهان امید در خاکستر سودا نشست

داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل

گرد برمی‌خیزد از جایی‌که نقش‌پا نشست

حیرت ما دستگاه انتظار عالمی‌ست

هرکه شد خاک سر راهت به چشم ما نشست

حسن در جوش عرق خفت از ترددهای ناز

آب این‌گوهرز شوخی بر رخ دریا نشست

پرگران خیزیم از سعی ضعیفیها مپرس

نقش‌‌‌سنگی‌کردگل تمثال ما هرجا نشست

فیض عزلت عالمی را در بغل می‌پرورد

مردمک در سایهٔ مژگان فلک‌پیما نشست

سربلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش

نشئه برمی‌خیزد از جوشی‌که در صهبا نشست

پیرگردیدی دگر با دل‌گرانجانی مکن

پنبه‌ات تا چند خواهد بر سر مینانشست

در دل ما چون شرارکاغذ آتش زده

داغ هم یک‌لحظه نتوانست بی‌پروا نشست

یک جهان موهومی از آثار ما پر می‌زند

ای فنا مشتاق باید در خیال ما نشست

حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاج

ناله‌در سیر است بیدل‌کوه‌اگر ازپانشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و ناپایدار عاشقانه می‌پردازد. او از غبار و خاکستر امید صحبت می‌کند که به خاطر عشق بر دل نشسته است. همچنین به حیرت و انتظار اشاره می‌کند و می‌گوید هر کسی که در راه آن معشوق قرار گیرد، مورد توجه و احترام است. شاعر با بیانی زیبا، عشق را به جوش و خروش و ترددهای ناز و شوخی تشبیه می‌کند و به نوسان بین شادی و اندوه اشاره دارد. وی به ضرورت حفظ ادب و جوانمردی در عشق اشاره کرده و از سنگینی دل و ناراحتی از جدایی سخن می‌گوید. در نهایت، او به حسرت‌ها و ناله‌های دل می‌پردازد و از ناتوانی در رهایی از این دردها خبر می‌دهد. جوهر شعر، جدال میان عشق و غم، انتظاری بی‌پایان و تلاش برای درک و پذیرش این احساسات است.