غزل شمارهٔ ۷۳۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیست
هنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست
خیال عالم بیرنگ رنگها دارد
کدام نقش که تصویر بال عنقا نیست
بمیر و شهره شو ای دل کزین مزار هوس
چراغ مرده عیان است و زنده پیدا نیست
به چشمِ بسته خیال حضور حق پختن
اشارهایست که اینجا نگاه بینا نیست
دلت به عشوهٔ عقبا خوش است ازین غافل
که هرکجا تویی، آنجا به غیر دنیا نیست
به هرچه وارسی از خودگذشتنی دارد
بهوش باش که امروز رفت و فردا نیست
به نامیدی ما رحمی، ای دلیل فنا!
که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست
حریر کارگه وهم را چه تار و چه پود
قماش ما ز لطافت تمیزفرسا نیست
تو جلوه ساز کن و مدعای دل دریاب
زبان حیرت آیینه بیتقاضا نیست
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست
رسیدهایم به جایی که بیدل آنجا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به جلوههای توهم و دلتنگی اشاره دارد و به بیان احساساتی چون عشق و ناامیدی میپردازد. شاعر در این بزم و مستی، به عدم وجود واقعیات خوشایند و زیباییهای حقیقی اشاره میکند و تأکید میکند که در دل سنگی انسان، جایی برای عشق و زیبایی وجود ندارد. او به موقتی بودن زندگی و دلبستگی به دنیا اشاره کرده و از انسان میخواهد که از هوس و دنیاگرایی دور شود. همچنین، شاعر میگوید که جستجوی حقیقت و زیبایی در دنیای مادی بیفایده است و فقط در درون خود باید به جستجوی عشق و معرفت پرداخت. در نهایت، اشاره به نیافتن آرامش و حقیقت در این دنیا، احساس ناامیدی عمیق را منتقل میکند.