نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۷۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چو صبحم دماغ می‌آشام نیست

نفس می‌کشم فرصت جام نیست

دو دم زندگی مایهٔ جانکنی‌ست

حق خود ادا می‌کنم وام نیست

تبسم به حالم نظرکردن است

در آن پسته جز مغز بادام نیست

به هرجا برد شوق می‌رفته باش

نفس قاصدانیم پیغام نیست

جنون در دل از بی‌دماغی فسرد

هواهاست در خانه و بام نیست

غبار جسد عزمها داشته‌ست

کر این جامه رفت از بر احرام نیست

مپرسید از دل‌که ماکیستیم

نشان می‌دهد آینه نام نیست

دل از ربط فقر و غنا جمع‌دار

شب وروز با یکدگررام نیست

تلاش جهان چشم پوشیدن‌ست

سحر نیزتا شام جز شام نیست

دو بال است از بیضه تا آشیان

کمین پرافشاندن آرام نیست

چوزنجیرپیوند هم بگسلید

تعلق فغان می‌کند دام نیست

درآتش فکن بیدل این رخت وهم

تو افسرده‌ای کارکس خام نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از زندگی و وجود انسانی می‌پردازد. او اشاره می‌کند که در صبحی که دماغش نمی‌کشد، احساس بی‌ثمر بودن و کمبود وجود دارد. همچنین، در مورد پیچیدگی‌های زندگی، دلخوشی‌ها و اندوه‌ها، و تلاطم‌های روحی سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که تلاش برای رها شدن از قید و بندها میسر نیست و نشان می‌دهد که عدم ثبات در دل و عدم شناخت از خود باعث پریشانی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که رهایی از این وهم‌ها نیاز به فعل و عمل دارد و در آتش انداختن این رخت وهم، نماد حرکت به سمت روشنایی و آگاهی است.