غزل شمارهٔ ۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پا
من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا
رنگ حنا زطبع چمن موج میزند
شسهست گویی آن گل خودرو به باغ پا
سیر بهار رنگ ندارد گل ثبات
لغزد مگر چو لاله کسی را به داغ پا
آنجا که نقش پای تو مقصود جستجوست
سر جای موکشد به هوای سراغ پا
جز خاک تیره نیست بنای جهان رنگ
طاووس سوده است به منقار زاغ پا
با طبع سرکش اینهمه رنج وفا مبر
روز سوار، شب کند اسب چراغ پا
یک گام اگر ز وهم تعلق گذشتهای
بیدل درازکن به بساط فراغ پا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف تجربههای معنوی و درونی پرداخته و حس شاعر را نسبت به عشق و زیبایی بیان میکند. شاعر از خواب شعور و حالتهای نشئگی سخن میگوید و حالتهای مختلف طبیعت و گلها را به تصویر میکشد. او به ناپایداری و بیثباتی گلها در برابر گزند روزگار اشاره میکند و به جستجوی زیبایی و عشق در دل شب و روز میپردازد. در نهایت، شاعر به اهمیت آزادگی و فراغت از وابستگیها اشاره میکند و میخواهد از زنجیرهای وهم و تعلق رهایی یابد.