غزل شمارهٔ ۸۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت
حیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت
یاد آن عیشیکه از نیرنگ جولانکسی
گرد من در پرده چون صبح بهارانرنگ داشت
تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دل
عمرها این شمع خامشکلبهام را تنگ داشت
کامرانیها بالا شد ورنه از بیحاصلی
دست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ داشت
آب میگشتیمکاش از عرض صافیهای دل
کان تنزه جلوه از آیینهداران ننگ داشت
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
عشق هم دارد تلافیهاکه چون مینای می
هرقدر خون بود در دل چهرهٔ ما رنگ داشت
تا کی از شرم تماشا بایدمگردید آب
ای خوش آن آیینهکز هستی نقاب زنگ داشت
بسکه ما بیچارگان آفت نصیب افتادهایم
رنگ ما بشکست اگر دل با تپیدن جنگ داشت
منفعل از دعوی نشو و نمای هستیام
ساز من در خاک بیدل بیش ازین آهنگ داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حیرت و زیبایی میپردازد و احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق و زندگی بیان میکند. شاعر به یاد لذتها و عیشهای گذشته میافتد که تحت تأثیر نیرنگها و سرنوشت قرار گرفتهاند. او به ناپایداری عمر و تنگی فضای زندگیاش اشاره میکند و از ناکامیها و بیحاصلیها سخن میگوید. عشق به عنوان نیرویی آتشین و پر از تلافی، باعث درد و رنجهای او شده و در عین حال، حس شرم و ندامت را در او ایجاد میکند. شاعر در نهایت از بیچارگی و نامرادی خود و رنگ باختن روحش صحبت میکند و بر این موضوع تأکید میکند که وجودش بیشتر به خاک شبیه است تا به جولان زندگی.