غزل شمارهٔ ۸۴۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به فکر دل لبم از ربط قیل و قالگذشت
چسان نفسکشم آیینه در خیال گذشت
کجاستتاب ز خودرفتنیکهچون یاقوت
به عرضگردش رنگم هزار سالگذشت
بهار یأس ز سامان بینیازیها
چه مایه داشتکه بالیدن از نهالگذشت
خمی به دوش ادب بند وسیر عزتکن
ز آسمان به همین نردبان هلالگذشت
طریق فقر، جنون تازی دگر دارد
دلیل حاجت و میباید از سوال گذشت
عرق ز جبههٔ ما بیفنا نشد زایل
فغانکه عمر چو شبنم به انفعالگذشت
زهیچ جلوه به تحقیق چشم نگشودیم
شهود آینه در عالم مثالگذشت
خمش نوایی موج تکلم از لب یار
اشارتیست که نتون ازین زلال گذشت
به عالمیکه ز پروازکار نگشاید
توان چو رنگ به سعی شکست بالگذشت
به فکرنسیهٔ موهوم نقد نیز نماند
مپرس در غم مستقبلم چه حالگذشت
دلم ز خجلت بیظرفی آب شد بیدل
به یاد بادهتریها ازین سفالگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به کیفیت گذر زمان و تأمل در حالات انسانی اشاره دارد. شاعر در آن به تفکر درباره احساسات و تجربیات خود میپردازد و به تکرار و ابعاد پرفراز و نشیب زندگی اشاره میکند. او به ناامیدی و یأس در بهار زندگی و همچنین به جستجوی عزت و علم میپردازد. در عین حال، به فقر و جنون نیز اشاره میکند و به تأثیر عاطفی و گذرا بودن زندگی مینگرد. در نهایت، شاعر به یاد خاطرات و احساسات خود میافتد و از خجلت و اندوه ناشی از فقدان و ثبات در زندگی سخن میگوید.