غزل شمارهٔ ۸۴۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدر دوید ز پی کز فغان گذشت
تا پر فشاندهایم ز خود هم گذشتهایم
دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت
دارد غبار قافلهٔ ناامیدیام
از پا نشستنی که ز عالم توان گذشت
برق و شرار محمل فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چهسان گذشت
تا غنچه دم زند ز شکفتن بهار رفت
تا ناله گل کند ز جرس کاروان گذشت
بیرون نتاختهست ازین عرصه هیچ کس
واماندنیست اینکه تو گویی فلان گذشت
ای معنی آب شو که ز ننگ شعور خلق
انصاف نیز آب شد و از جهان گذشت
یک نقطه پل ز آبلهٔ پا کفایت است
زین بحر همچو موج گهر میتوان گذشت
گر بگذری ز کشمکش چرخ واصلی
محو نشانه است چو تیر از کمان گذشت
واماندگی ز عافیتم بینیاز کرد
بال آنقدر شکست که از آشیان گذشت
طی شد بساط عمر به پای شکست رنگ
بر شمع یک بهار گل زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعی نسوختم
یارب چه برق بر من آتش به جان گذشت
تمکین کجا به سعی خرامت رضا دهد
کم نیست اینکه نام توام بر زبان گذشت
بیدل چه مشکل است ز دنیا گذشتنم
یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها به موضوع گذر زمان و دلتنگی نسبت به معشوق میپردازد. او از عبور لحظات و از دست دادن فرصتها سخن میگوید و اشاره میکند که چگونه احساسات و اشکها مثل یک قافله در حال عبورند. شاعر بیان میکند که غم معشوق در زندگی او سنگینی میکند و نمیتواند به راحتی از آن بگذرد. او همچنین از ناامیدی و دردهای زندگی صحبت میکند و حسرتهایی که از گذر عمر به دل دارد. شاعر به نوعی دچار بیاعتنایی به دنیای اطرافش شده و میگوید که دیگران نیز در این عرصه احساس غریبگی میکنند. او در آخر به سختی گذر از مشکلات و فراز و نشیبهای زندگی اشاره میکند و در کل با زبانی عاطفی و شاعرانه به مسأله فراق و گذر عمر میپردازد.