نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۵۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ازین بساط‌کسی داغ آرمیدن رفت

که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت

درین چمن سرتسلیم آفتیم همه

گلی‌که برق خزانش‌نزد به چید‌ن رفت

ز بس‌گد‌از تمنا به دل‌گره کردیم

نفس چو اشک به دریوزهٔ چکیدن رفت

کباب غیرت آن رهروم‌که همچوثمر

به پا شکستگی رنگ تا رسیدن رفت

زبسکه قطع تعلق زخویش دشواراست

چوگاز مدت عمرم به لب‌گزیدن رفت

نی‌ام چو اشک به راه تو داغ نومیدی

سر سجود سلامت اگر دویدن رفت

مجو ز مردم بی‌معرفت دم تسلیم

ز سرو از ره بیحاصلی خمیدن رفت

سراغ جلوه ز مابیخودن مگیر و مپرس

بهار حیرت آیینه در ندیدن رفت

فسانه‌ای ز رم فرصت نفس خو‌اندیم

به لب نکرده‌گذر آن سوی شنیدن رفت

خیال هستی موهوم ریشه پیداکرد

به فکر خواب متن فصل آرمیدن رفت

به جهد مسند عزت نمی‌شود حاصل‌

نمی‌توان به فلک بیدل از دویدن رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از وضعیت دردناک و دشوار زندگی سخن می‌گوید و به احساسات ناامیدی و تسلیم در برابر مشکلات اشاره می‌کند. او به تلاش انسان‌ها برای کنار آمدن با مصائب اشاره دارد و می‌گوید که گویا هیچ چیز حاصلی از این تلاش‌ها نمی‌شود. شاعر همچنین به زیبایی‌های طبیعی و گذر عمر اشاره می‌کند و به پیوند عمیق انسان با احساسات و آرزوهایش می‌پردازد. در نهایت، او به ناامیدی از شناخت واقعیت و داشتن امید در زندگی اشاره کرده و انتقاد به بی‌توجهی و بی‌معرفتی انسان‌ها را مطرح می‌کند.