غزل شمارهٔ ۸۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز وحشیجلوهای در دیده جولان کرد و رفت
از غبارم دست برهمسوده سامان کرد و رفت
پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد
در دل هر ذره صدخورشید پنهان کرد و رفت
رنجها در عالم تسلیم راحت میشود
شمع از خار قدم سامان مژگان کرد و رفت
بیتمیزی دامن نازی به صحرا میفشاند
شوخی اندیشهٔ ما را گریبان کرد و رفت
بود در طبع سحر نیرنگ شبنم سازیای
تنگی غفلت نفس را اشکغلتان کرد و رفت
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
رنگگرداندن غبار دست برهمسوده بود
بیخودی آگاهم از وضع پریشان کرد و رفت
سعی بیرونتازیات زین بحر پر دشوار نیست
میتوان چون موج گوهر ترک جولان کرد و رفت
خاک غارتپرور بنیاد این ویرانهایم
هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت
جای دل بیدل در این محفل سپندی داشتم
بسکه تنگآمد پریافشاند و افغانکرد و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی زیباییهای نامکانی و احساساتی پرداخته است که در زندگی وجود دارد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "باز وحشی" و "پرتو حسنی"، به مفهوم گذرایی زیباییهای زندگی و چالشهای روحی اشاره میکند. رنج و راحتی در عالم تسلیم، و همچنین ناپایداری وجود انسان در این دنیای غبارآلود، از مضامین کلیدی شعر هستند. شاعر از ناآگاهی خود نسبت به حقیقت هستی سخن میگوید و احساس میکند که در دنیای فریبندهای زندگی میکند که هر لحظه او را پریشان میکند. در نهایت، او به محفلها و روابط انسانی اشاره میکند و بیان میکند که دلش در این دنیا تنگ شده است.