غزل شمارهٔ ۹۱۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تنگی آورده خانهٔ صیاد
یک دو چاک قفسکنید زیاد
سیرآن جلوه مفت فرصت ماست
نوبهاریم چشم بد مرساد
عشق چون شمع در تلاش سجود
سر ما را به پای ما سر داد
نفس آنست آنکهتا رسید به لب
گرد ما چون سحر قیامت زاد
دل تنگ آخر از جهان بردبم
عقده ای داشتیم و کس نگشاد
بیستون در غبار سرمهکم ست
ناله هم رفت در پی فرهاد
چیست شغل جهان حیرانی
خاک خوردن به قدر استعداد
ازکف وارثان نرفت برون
زر قارون، عمارت شداد
خفتهای زیر سقف بیدیوار
عیش این خانهات مبارک باد
یار عمریستنام ما نگرفت
این فراموشی ازکه دارد یاد
نامه دل بود درکف امید
برکه خواندم که باز نفرستاد
تا چراغم رسد به خاموشی
همه شب سرمه میکنم ایجاد
گردم این نه قفس نمییابد
گر به زیرپرمکنند آزاد
چون سپندم در آتشیکه مپرس
سرمه گردم اگرکنم فریاد
محملشمعمیکشمبیدل
خدمت پا بهگردنم افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وضوح از موضوعاتی چون عشق، تنگی نفس و جدایی از دنیا سخن میگوید. او بیان میکند که در قفس تنگی سیر میکند و احساس میکند فرصت های زندگی کوتاه و محدود هستند. عشق را به شمعی تشبیه میکند که در حال سجود است و نشان میدهد که تحت تأثیر آن، سر خود را پایین آورده است. او از غم و حسرتی صحبت میکند که هیچکس نتوانسته برطرف کند و از ناکامیهای زندگی و فراموشی یاد میکند. شاعر احساس میکند که در دنیای حیرانی و ناسازگاری زندگی میکند و آرزوهایی در دل دارد که به سرانجام نمیرسند. او همچنین به تقلا برای رسیدن به آزادی و رهایی از قید و بندهای زندگی اشاره میکند و در نهایت، به سودای شعلهور عشق و وفاداری به آن پرداخته است.