غزل شمارهٔ ۹۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سیل غمی که داد جهان خراب داد
خاکم به باد داد به رنگی که آب داد
راحت درین بساط جنونخیز مشکلست
مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد
یارب چه مشربم که درین شعله انجمن
گردون میام به ساغر اشک کباب داد
اینست اگر شمار تب و تاب زندگی
امروز میتوان به قیامت حساب داد
بر موج آفتی که امید کنار نیست
تدبیر رخت اینقدرم اضطراب داد
سستی چه ممکن است رود از بنای عمر
نتوان به هپچ پیچ و خم این رشته تاب داد
وقت ترحم استکنون ای نسیم صبح
کان شوخ اختیار به دست نقاب داد
صد نوبهار خون شد و یک غنچه رنگ بست
تا بوسه رخش ناز ترا بر رکاب داد
یارب چه سحر کرد خط عنبرین یار
کزجوی شب به مزرع خورشید آب داد
تا می به لعل او رسد از خویش رفته است
شبنم نمیتوان به کف آفتاب داد
انجام کار باده کشان جز خمار نیست
خمیازههای جام میام این شراب داد
ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو
یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، احساس عمیق غم و اضطراب شاعر را دربارهٔ زندگی و عشق بیان میکند. شاعر از خرابیهایی که غم به جهان آورده و پیامدهای آن بر روحش صحبت میکند. او به سختیهایی که در مسیر زندگی و عشق وجود دارند اشاره کرده و از ناکامیها و دردهایی که در این راه متحمل شده، سخن میگوید. شاعر به جدایی و دوری از معشوق نیز اشاره کرده و از رنجی که این فاصله برایش به ارمغان آورده، صحبت میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگی پر از پیچیدگیها و چالشهاست و احساساتش به شدت تحت تأثیر عشق و زیباییهای گذرا قرار دارد. در این مسیر، او از سؤال و تأمل در مورد عشق و زیباییها نیز غافل نمیشود.