غزل شمارهٔ ۹۲۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت عمر و دل از حرص سر نمیتابد
کسی عنانم از این راه بر نمیتابد
درای محمل فرصت خروش صور گرفت
هنوز گوش من بیخبر نمیتابد
جهان ز مغز خرد پنبهزار اوهام است
چه سود برق جنون یک شرر نمیتابد
غبار عجز من و دامن خط تسلیم
ز پا فتادگی از جاده سر نمیتابد
نگاهم از کمر یار فرق نتوان کرد
کسی دو رشته بههم اینقدر نمیتابد
نشان من مگر از بینشان توانی یافت
وگرنه هستی عاشق اثر نمیتابد
نمیتوان ز کف خاک من غبار انگیخت
جبین عجز بهجز سجده برنمیتابد
نزاکتیست در آیینهخانهٔ هستی
که چون حباب هوای نظر نمیتابد
نگاه بر مژه دامنفشان استغناست
دماغ وحشت من بال و پر نمیتابد
خروش دهر بلند است، بر تغافل زن
که این فسانه بهجز گوش کر نمیتابد
شبی به روز رساندن کمال فرصت ماست
چو شمع کوکب ما تا سحر نمیتابد
ز خویش میروم اینک تو هم بیا بیدل
که قاصد آمد و هوشم خبر نمیتابد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان ناامیدی و عدم توانایی در کنار آمدن با واقعیات زندگی میپردازد. شاعر از گذشت زمان و همچنان دل آزرده شدن از حرص و طمع میگوید و اشاره میکند که هیچکس نمیتواند او را از این مسیر نجات دهد. او به حس عجز و تسلیم در برابر دنیا اشاره میکند و میگوید که وجود او بیآنکه نشانهای از معشوق داشته باشد، بیمعناست. در انتها، شاعر از بیخبری دیگران و عدم درک وضعیت خود صحبت میکند و از دیگران دعوت میکند که نزد او بیایند تا از درد و رنجهای خود گفتگو کنند.