غزل شمارهٔ ۹۲۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد
به خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد
خوش است ناز تجرد به دیدهها نفروشی
خجالت است که عیسی نظر به سوزنش افتد
غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم
که انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد
درین محیط رسد موج ما به منصب گوهر
دمی که نوبت دندان به دل فشردنش افتد
به خشک پاره بسازید کز تمتّع دنیا
گداز شمع خورد هرکه نان به روغنش افتد
کریم دست نیازد به پاس نسبت همّت
مبادا چین سرآستین به دامنش افتد
وداع عمر طریق حرام ناز تو دارد
قیامت است اگر چشم کس به رفتنش افتد
به خاکساری خویشم امیدهاست که شاید
غلط به سرمه کند چون نگاه بر منش افتد
ز نام جاه حذر کن مباد نقش نگینش
به نقب قبر کشد تا هوس به کندنش افتد
اراده شکوهٔ دل نیست لیک ریشهٔ الفت
ز دانهای است که آتش به ساز خرمنش افتد
به پاس راز محبت گداخت طاقت بیدل
که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی درد و رنجهای زندگی و تأثیرات عشق و محبت بر انسان پرداخته است. شاعر به مرور عبرتها و درسهایی اشاره میکند که انسان از وقایع زندگی میآموزد. او به خودداری از تعلقات دنیوی تأکید میکند و اینکه نباید از زیباییها و لذایذ دنیا غافل شد، زیرا اینها میتوانند باعث انحراف و ناپایداری شوند. همچنین به خطرات شهرت و مقام اشاره میکند و اینکه این امور ممکن است انسان را به تباهی بکشاند. در نهایت، شاعر بر اهمیت محبت و رمز و راز آن تأکید میکند و بیان میکند که عشق و احساس میتواند عمیقترین تأثیرات را بر روح و دل انسان بگذارد.