غزل شمارهٔ ۹۳۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
نفس درازی کس تا به چون و چند نیفتد
گره خوش است که بیرون این کمند نیفتد
حیاست آینهپرداز اختیار تعلق
اگر دل آب نگردد نفس به بند نیفتد
رعونت است که چون شمع میکشد ته پایت
به سر نیفتی اگر گردنت بلند نیفتد
مروت آن همه از چشم زخم نیست گزندش
اگر به گوش حیا نالهٔ سپند نیفتد
سفاهت است کرم بیتمیز موقع احسان
گشاده دست و دل آن به که هرزهخند نیفتد
ز فکر کینه ندارد گزیر طینت ظالم
چه ممکن است حسد در چهی که کند نیفتد
چو صبح گرد من از دامنت رسیده به اوجی
که تا ابد اگرش بر زمین زنند نیفتد
مباد کام کسی بینصیب لذت معنی
تو لب گشا که جهان چون مگس به قند نیفتد
به خاک راه تو افکندهام دلی که ندارم
نیاز شرم کن این جنس اگر پسند نیفتد
گر احتیاج به توفان دهد غبار تو بیدل
چو صبح به که صدا از نفس بلند نیفتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوعات مختلفی از جمله حیا، مروت، احسان، حسد و عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر پیچیده و تشبیهات زیبا، به اهمیت حفظ شخصیت و ارزشهای انسانی در روابط اجتماعی اشاره میکند. او به این نکته تأکید میکند که اگر کسی به دنبال صداقت و نیکوکاری باشد، باید از تعلقات و کینههای نفسانی دوری کند. همچنین نشان میدهد که قدرت و بالا بردن شأن انسان میتواند او را از مشکلات و آسیبهای مختلف دور نگه دارد. در نهایت، شاعر دعوت میکند تا درک عمیقتری از لذتهای معنوی و ارتباطات انسانی داشته باشیم و از زندگی بهرهمند شویم.