غزل شمارهٔ ۹۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
جنون جولانیام هرجا بهوحشت رهنماگردد
دو عالم گردباد آیینهٔ یک نقش پاگردد
گر آزادی هوس داری چو بو از رنگ بیرون آ
هوا گل میکند دودی که از آتش جدا گردد
به بزم وصل عاشق را چه امکان است خودداری
که شبنم جلوهٔ خورشید چون بیند هوا گردد
نیاز عاشقان سرمایهٔ ناز !ست خوبان را
به پایت دیده تا دل هر چه افشاند حنا گردد
چنین کز ضعف در هرجا تحیر نقش میبندم
عجب دارم گر از آیینه تمثالم جدا گردد
کسی تاکی بهدوش ناله بندد محمل خسرت
عصا بشکن درآن وادیکه طاقت نارساگردد
عوارضکثرتاسمیست ذات واحد ما را
خللدر شخصیکتا نیستگر قامتدوتاگردد
طواف خاک مجنون و مزار کوهکن تا کی
اگر سودا سری دارد بگو تا گرد ما گردد
هوای هرزهگردی میزند موج از غبار من
مبادا همچو گردابم سر وامانده پا گردد
نم خجلت ز هستی همت من برنمیدارد
که میترسم عرق سرمایهٔ آب بقا گردد
سراغ عافیت در عالم امکان نمییابم
من و رنگی و امیدی ندانم تا کجا گردد
دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدل
به دام ربشه افتد چونگره از ریشه واگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی حالات عاشق و احساسات او میپردازد. شاعر از جنون و وحشت ناشی از عشق صحبت میکند و به تمثیلهای مختلفی برای بیان آرزوها و دلتنگیهای عاشقانه میپردازد. او به آزادی، نیاز و وابستگی عاشقان اشاره میکند و تأکید دارد که در بزم محبوب نمیتوان خودداری کرد. همچنین، شاعر به چالشهای زندگی و حسرتهایی که ممکن است ایجاد شود، اشاره میکند. در نهایت، او از جستجوی عافیت و عدم توانایی در پیدا کردن آرامش در این دنیا مینویسد و به مراقبت از دل و نفس اشاره میکند. کلیت شعر به تعبیر عمیق و احساسی از عشق و وجود انسانی میپردازد.