نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۳ - حکایت بلند اقبال

بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم که شیخی به بغداد بود

زمستان به راهی گذر مینمود

به کنجی یکی بچه گربه دید

که لرزد ز سرما چواز باد بید

دل شیخ بر حال اوسخت سوخت

ز رحمت به بالای اورخت دوخت

بشد خم گرفت از زمین گربه را

نهان کرد در پوستین گربه را

پس او را چومهمان سویخانه برد

غذائی که خود خوردداداش بخورد

همش سیر فرمود وهم کردگرم

هم او را مکان داد درجای نرم

شنیدم که چون شیخ رفت از جهان

به خوابش یکی دید بس شادمان

بپرسید از اوضاع واحوال او

بگفتا مرا هست حالی نکو

نشد هیچ طاعت چوازمن قبول

ز مأیوسی خویش گشتم ملول

که ناگه بگفتند دل دار شاد

مگر بچه گربه رفتت ز یاد

چو لله کردی به اوالتفات

خدا داد ازاین گیر ودارت نجات

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره‌ی شیخی است که در زمستان به بغداد می‌رود و یک بچه گربه را در حال لرزیدن از سرما می‌بیند. دل شیخ بر حال گربه می‌سوزد و او را در پوستین خود پنهان می‌کند و به خانه می‌برد. شیخ به گربه غذا می‌دهد و او را گرم می‌کند و جایی نرم برایش فراهم می‌کند. پس از مرگ شیخ، در خواب شادی را می‌بیند و از حالش می‌پرسند. او می‌گوید که هیچ طاعتی از او قبول نشده و ناامید است، اما به او یادآوری می‌شود که محبت به بچه گربه باعث نجاتش شده است. این داستان به نوعی به اهمیت رحمت و محبت به موجودات بی‌پناه اشاره دارد.