نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۲ - حکایت بلند اقبال

بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

همان طایری را که خوانند بوم

برآنندجمعی که مرغی است شوم

شنیدم که مرغی است سعد ونکو

که میبود درخانه ها جای او

بسی انس با آدمیزاد داشت

دل از وحشت مردم آزاد داشت

به هرخانه گسترده میشد چوخوان

سر سفره بنشسته میخوردنان

بدین سان که سنور باشد کنون

نمیرفت از پیش مردم برون

چنین بود تا قتل شاه شهید

که لعنت ز ایزد به شمر ویزید

چوآوازه قتل شه شد بلند

شد اندر بر بوم بس ناپسند

دلش سخت رنجیده شد زآدمی

نکرد اوبه مردم دیگر همدمی

تفوکرد بر مردم روزگار

کز ایشان شد این ظلم وکین آشکار

به ویرانه ها رفت منزل گرفت

ز بس نفرت از خلق در دل گرفت

دلم نفرت از خلق دارد چوبوم

همی روبه ویرانه آردچوبوم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، نویسنده به داستان یک مرغ اشاره می‌کند که در ابتدا با انسان‌ها زندگی می‌کرد و با آن‌ها انس و الفت داشت. اما پس از وقوع قتلی نابخشودنی (قتل شاه شهید)، او از مردم دلسرد می‌شود و به طرز محسوسی از آنها دور می‌شود. این مرغ که در گذشته در بین مردم آزادانه می‌زیست، حالا به ویرانه‌ها پناه می‌برد و نفرتش از انسان‌ها را در دل دارد. به نوعی، این داستان نمادی از ناامیدی و بی‌اعتمادی به جامعه انسانی پس از وقوع ظلم و ستم است.