بخش ۶ - آغاز داستان ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
این طرفه حکایتیست بشنو
وز عشق روایتیست بشنو
گویند که گشت نوجوانی
سرگشتۀ مهر دلستانی
عشق رخ آن نگار سرمست
بربود عنان عقلش از دست
میبرد به سر در این غم ایام
یک لحظه نمیگرفت آرام
میسوخت در آتش فراقش
میساخت به درد اشتیاقش
چون بلبل مست هر سحرگاه
میکرد هزار ناله و آه
با درد نشسته روز و شب شاد
از بود وجود خویش آزاد
فارغ ز ریا و خودپرستی
کارش همه بیخودی و مستی
خط بر سر حرف خود کشیده
پیوند ز غیر او بریده
از مشغلۀ وجود فارغ
از بند زیان و سود فارغ
مجنونصفت از فراق لیلی
از هر مژهای گشاده سیلی
گه جامه صبر چاک کردی
گه نالۀ دردناک کردی
گه با دد و دام آرمیدی
از خلق چو وحشیان رمیدی
از صحبت عشق زار گشته
آشفته و بیقرار گشته
دل در سر کار عشق کرده
جان نیز نثار عشق کرده
از فرقت آن مه دلافروز
در غصه گذاشتی شب و روز
القصه به جان رسید کارش
وز دست برفت روزگارش
چون هیچ کسش نبود محرم
جز باد صبا ندید همدم
با باد زبان راز بگشاد
گفت ای دل و جان من به تو شاد
ای روح مشام دردمندان
بوی تو انیس مستمندان
ای محرم عاشقان مسکین
وی همدم بیدلان غمگین
ای چهرهفروز شاهد گل
وی حلقهگشای زلف سنبل
اطراف چمن معطر از تو
بیداری چشم عبهر از تو
مشاطۀ نوعروس گلزار
جانبخش چو بوی زلف دلدار
عیسیدمی و رسول صادق
در راه محبتی موافق
کس چون تو پیام عشقبازان
هرگز نبرد به دلنوازان
عمریست که در هوای آنم
تا قصۀ خویش بر تو خوانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن قصیدهای است دربارهی عشق و دلتنگی فردی که به شدت عاشق یک نگار زیبا شده است. او در اثر فراق معشوقش دچار سرگشتگی و آشفتگی میشود و در آتش عشق میسوزد. عاشق از درد و غم خود ناله میکند و به صورت دائم بیقرار است. او خود را از دنیا و ریا بریده و به عشقش کاملاً مشغول شده است. در تنهایی و بیکسی، راز دلش را به باد صبا میگوید و از عشق و زیباییهای معشوقش میگوید. در نهایت، او برای درک و بیان عشقش به معشوق، خواهان این است که قصهاش را پیش او بازگو کند.