بخش ۷ - در صورت حال گوید ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بربود دلم به غمزه ماهی
در کشور حسن پادشاهی
شوخی صنمی بتی نگاری
سیمینبدنی سمنعذاری
سلطان سریر خوبرویی
شاهنشه کشور نکویی
آرام دل امیدواران
آسایش جان بیقراران
خورشید سپهر آشنایی
در دیده به جای روشنایی
هم اختر برج مهربانی
هم گوهر درج کامرانی
هم مرهم داغ دردمندان
هم چشم و چراغ مستمندان
از ماه رخش جهان منور
آفاق ز زلف او معطر
خورشید غلام طلعت او
شمشاد خجل ز قامت او
دل بستۀ زلف تابدارش
جان تشنۀ لعل آبدارش
ماهیست ز اوج دلنوازی
سرویست ز باغ سرفرازی
رویش که به حسن بیمثال است
آیینۀ صنع ذوالجلال است
بنمود به عاشقان کماهی
انوار صنایع الهی
لعلش چو حیات جاودانیست
سرچشمۀ آب زندگانیست
افکنده به گاه درفشانی
خون در جگر عقیق کانی
گوئی که حدیث جان شیرین
رمزیست از آن دهان شیرین
خالش که بر آن لب چو نوش است
زنگیبچۀ شکرفروش است
یارب که چه زنگی است مقبل
کاو را لب کوثراست منزل
چشمش به کرشمه دلربایی
بالاش به راستی بلایی
گیسوش که رشک عنبر آمد
در پاش فتاد و بر سر آمد
آشفته چو روزگار عشاق
شوریده چو حال زار عشاق
گویند که هست نافه در چین
در نافۀ زلف اوست صد چین
هر حلقه زلف آن پریوش
نعلیست به نام من در آتش
همخوابۀ سنبل ارغوانش
دل بستۀ طاق ابروانش
در زلف نپیچدش به جز تاب
در چشم نیایدش به جز خواب
تا دیده به روی او گشادم
جان و دل و دین ز دست دادم
تا دردی درد او چشیدم
بر هستی خود قلم کشیدم
جانم به لب آمد از فراقش
دل سوخت ز درد اشتیاقش
بگرفت ز عمر خود ملالم
یارب که مباد کس به حالم
شمع فرحم ز باد غم مرد
صاف طربم ز غصه شد درد
دریاب که زار و بیقرارم
آشفته چو زلف اوست کارم
بشتاب که تاب دوریام نیست
در فرقت او صبوری ام نیست
غیر از تو کسی نمیتواند
کاین غصه به عرض او رساند
برخیز ز راه مهربانی
درنه قدمی چو میتوانی
آهسته به کوی او گذر کن
وز حال دل منش خبرکن
این نامه ببر به سوی آن یار
پیغام من شکسته بگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به توصیف معشوقی میپردازد که در زیبایی و جذبهاش بینظیر است. او را به عنوان پادشاهی در کشور حسن و آرامشبخش دلهای بیقرار توصیف میکند. معشوق به عنوان خورشید و ماهی در آسمان وجودش، وجود عاشقان را روشن و زندگی آنها را آباد میکند. گیسوان او شبیه به زلفی تابدار است که دل را میرباید و هر لحظه به یاد معشوق، شاعر دچار درد و رنج شده و به شدت انتظار او را میکشد. شاعر به غم و افسردگی خود در فراق معشوق اشاره میکند و از خداوند تقاضای کمک و فرجی را دارد. او از معشوق میخواهد که به حال او توجه کند و پیغامش را به او برساند. در کل، شعر عواطف عمیق عاشقانه و احساس وابستگی و اشتیاق را به تصویر میکشد.