نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ١۴۵ - ایضاً ابن یمین

ابن یمین فریومدی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای سپهر بیوفا با ما جفا تا کی کنی

با گروه پر جفا آخر وفا تا کی کنی

چشم ما را از غبار آستان سفلگان

تا چه مدت سرمه سازی توتیا تا کی کنی

گر شدی بیگانه با من دست از کارم بدار

هر زمانه با غمی نو آشنا تا کی کنی

عمرم اندر رنج دل آخر شد و درمانش هست

میکشم دردی بامید دوا تا کی کنی

چو نمییابم صفا از صفه نه طاق تو

با من صوفی سریرت ماجرا تا کی کنی

دون نوازی میکنی این سعی نا مشکور چیست

آدمیزادی زهر مردم گیا تا کی کنی

هر لئیمی را بروی هر کریمی بر کشی

اطلس و خارا بگو از بوریا تا کی کنی

عالمانرا بیگناه از جاهلان آزرده ئی

ابن ملجم را عدوی مرتضی تا کی کنی

بر سر بازار جمعی بی بصارت چون شبه

گوهر فضل و هنر را بی بها تا کی کنی

شد ز بی سیمی چو زر رخسار ارباب هنر

چند ازین اکسیر سازی کیمیا تا کی کنی

هر کجا فرزانه ئی را از برای دانه ئی

در جهان سرگشته همچون آسیا تا کی کنی

ای مقامر طبع کژ رو بر بساط روزگار

با حریف راست باز آخر دغا تا کی کنی

گلشن کام و مراد هر کجا نا بخردی

از گل و بلبل پر از برگ و نوا تا کی کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی به شکایت و درد دل شاعر از بی‌وفایی و ظلم زمانه پرداخته است. شاعر از سپهر (آسمان) می‌پرسد که تا کی به او و گروهش جفا خواهد کرد. او می‌گوید که چشمش از غبار آستان سفلگان (پست‌ترها) خسته است و از بی‌مهری‌ها به ستوه آمده. شاعر به بیگانگی و غم‌های پیوسته‌اش اشاره می‌کند و از زندگی پر از رنج خود می‌نالد. او از نداشتن صفا از معشوقش گلایه کرده و می‌پرسد که تا کی باید این حال را تحمل کند. همچنین به ناامیدی از دنیای بی‌رحم و بی‌بخشش اشاره می‌کند و از بی‌اعتنایی به فضل و هنر می‌زند. در نهایت، او از کژروی‌های زمانه و بی‌فکری مردم شکایت کرده و از بی‌عدالتی و ناپایداری در جهان سخن می‌گوید. این متن به نوعی عذاب و درد انسان در برابر ناملایمات زندگی و سرنوشت را به تصویر می‌کشد.