نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ٧٧ - قصیده ابن یمین

ابن یمین فریومدی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش رفتم از ره فکرت بر این نیلی حصار

دیدمش فیروزه گون صرحی زمرد زرنگار

منزل اول به پیشم چست پیکی باز جست

آنچنان کش بادگاه سیر بشکافد غبار

در دوم ایوان دبیری بود کافشاندی ز کلک

گوهر شهوار بر اوراق سیم از بحر قار

در سیم منزل نشسته حور منظر مطربی

در میان اهل عشرت ارغنونی بر کنار

در چهارم تخت دیدم خسروی فیروز بخت

پادشاهی کامران و شهریاری کامکار

در صف پنجم رسیدم پیش ترکی آنچنانک

ز آب دریا آتش تیغش بر آوردی شرار

در ششم مسند چه دیدم قاضی نیک اختری

قد او شاخی که هستش بخت و دولت بیخ و بار

چون بهفتم پایه بر رفتم به پیش آمد مرا

پیر دهقانی باصل از حد هندو زنگبار

چون شدم در خانقاه هشتم آنجا یافتم

صوفیان با صفا و سالکان با وقار

با خرد گفتم که دانی این جماعت کیستند

گفت دانم مستفید از آن مفید روزگار

شیخ عالم قطب ملت کآسمان فضل را

محور رأی منیر او بود دائم مدار

قطب دین یحیی که علمش مردگان جهل را

همچو مه کز مهر باشد نور رأیش مستعار

و آنکه او باشد فذلک جمع آن اصحاب را

کز هوای حق بپردازند با دار القرار

بلبل طبعش چو در گلزار دانش دم زند

در دل روح القدس افتد ز ذوقش خار خار

تیغ بران زبانش چون گهر پیدا کند

ناطقه فریاد بر دارد که یا رب زینهار

تیغ گوهر بارش ار بر سطح دریا خط کشد

در صدف گردد ز خجلت آب در شاهوار

آسمان چون کرد قدرش را تصور در ازل

تا ابد باشد ز بس حیرت که دارد در دوار

ز آه سرد اندر دل خصمش بامید بهی

قطره های خون افسرد است دایم چون انار

ز آنکه میباید مساس پای گردونسای او

میرسد بر آسمان خاک زمین را افتخار

از سم یکران او نعلی فتادش آسمان

زو کند بهر شرف چون از مه نو گوشوار

گر نسیم لطف او بر عرصه بستان وزد

با کف خالی نخیزد از چمن دیگر چنار

از مسام ابرهم ناید بجز آب حیا

بسکه میگردد ز بحر دست رادش شرمسار

اقتباس ماه اگر باشد ز مهر رأی او

تا قیامت گردد ایمن از محاق و از شرار

چون نهد بر پایه منبر ز بهر وعظ پای

آنکه چون کروبیان دارد بعصمت اشتهار

باز ماند صوفیان خانقاه قدس را

گوش بهر استماع و چشم بهر انتظار

ربع مسکون فی المثل گر مجلس وعظش بود

چون اجیبوا داعی الله دردمند اندر دیار

طول و عرضش با همه وسعت ز انبوهی خلق

آنچنان گردد که در وی باد را نبود گذار

مجلسی را کو بر افرازد ز بهر صالحان

رحمت یزدان بود بر اهل آن مجلس نثار

نور پاکست از صفای دل ز بهر آن بود

راز پنهان فلک در پیش رأیش آشکار

خاک پایش نه فلک را بر سر افسر از چه شد

ز آنکه بگشادست هفت اعضا به بند پنج و چار

نفس نامی گر ز بیداریش یابد آگهی

پرورد از بهر دفع خواب کودک کوکنار

خرقه نیلی که یابد فخر میمون کتف او

آیدش از حله های سبز اهل خلد عار

حاسدانش را هوس باشد که همچون او شوند

لیک مشکل مهره گردد قطره های زهر مار

ایکه اندر کارگاه کن فکان گشتست راست

برد اخلاص ترا از زهد و تقوی پود و تار

در جنابت نفثه المصدور خواهم عرضه داشت

از ره چاکر نوازی گوش سوی بنده دار

آسمان زان سان که با اهل هنر آئین اوست

دیده و دانسته ئی با من دگرگون کرد کار

چون همیدیدم ازین بس بر محک امتحانش

نقد اصحاب سخن خواهد نمودن کم عیار

جز توجه سوی دار الامن یعنی حضرتت

می ندیدم هیچ راهی از یمین و از یسار

از حوادث میگریزم در پناهت بهر آنک

عقل را دستور بینم در حدیث الفرار

عروه وثقی که ذیل کسوت طاعات تست

و اعتصام عاصیان و مذنبان روز شمار

چون بچنگ آورده ام از دست مگذارم دگر

تا بخواهی عذر عصیانم بنزد کردگار

از تو استمداد همت میکنم از غیر نی

ز آنکه لطف گل نجوید هوشیار از نوک خار

مفلسم از نقد طاعت یکنظر کن سوی من

تا بیمن همتت ابن یمین یابد یسار

تا بود ابر بهار و تا وزد باد خزان

درفشان بر مرغزار و زرفشان بر شاخسار

باد چون باد خزان زر پاش دست دوستت

باد چشم دشمنت در بار چون ابر بهار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به سفر فکری خود به مکان‌های مختلف می‌پردازد و در هر مکان به توصیف شخصیت‌های برجسته و ویژگی‌های آنها می‌پردازد. او از مطربی زیبا، پادشاهی کامیاب، یک قاضی نیکو، و عارفانی با صفا یاد می‌کند. هر کدام از این شخصیت‌ها نمادهای مختلفی از دانش، ثروت، قدرت و معنویت هستند. شاعر همچنین به اهمیت علم و دانایی اشاره می‌کند و شخصیت «شیخ عالم» را که محور فضل و دانش است، به تصویر می‌کشد. او بر این باور است که این افراد می‌توانند نور و هدایت را به جامعه ببخشند و نقش مهمی در تغییر و رشد روحانی افراد دارند. شاعر در نهایت از خداوند درخواست یاری می‌کند و می‌خواهد که با توجه به اعمالش، در مسیر درست هدایت شود. او به کسانی که در پی دانش و راه راست هستند، امید و امیدواری می‌دهد و از عزم خود برای ادامه مسیر صحیح صحبت می‌کند. این شعر به نوعی به جستجوی حقیقت و الهام در زندگی اشاره دارد.