نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ - وله ایضاً مخمس ابن یمین

ابن یمین فریومدی / ترکیبات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

در عشق تو ای صنم چنانم

کز هستی خویش در گمانم

هر چند که زار و ناتوانم

گر دست دهد هزار جانم

در پای مبارکت فشانم

کو بخت که از سر نیازی

در حضرت چون تو دلنوازی

معروض کنم نهفته رازی

هیهات که چون تو شاهبازی

تشریف دهد بآشیانم

هر چند ستمگری ترا خوست

کم کن ز بدی که آن نه نیکوست

گر آنکه دلت ز آهن و روست

آخر بسرم گذر کن ایدوست

انگار که خاک آستانم

گفتم که چو کشتیم بزاری

زین پس ره مرحمت سپاری

بر دل رقم وفا نگاری

تو خود سر وصل ما نداری

من عادت بخت خویش دانم

ای بسته کمر ز دور و نزدیک

بر هیچ بخون ترک و تازیک

وز مسکن اخلص الممالیک

کر خانه محقرست و تاریک

بر دیده روشنت نشانم

من از تو بجز وفا نجویم

بیرون ز گلی وفا نبویم

الا ره بندگی نپویم

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

نه مهر بمهر تو فزودیم

گیرم نه در وفا گشودیم

نه بود هر آنچه مینمودیم

آخر نه من و تو دوست بودیم

عهد تو شکست و من همانم

گر سر ببری بتیغ تیزم

از کوی وفات بر نخیزم

ور زانکه کنند ریز ریزم

من مهره مهر تو نریزم

الا که بریزد استخوانم

آنها که نشان عشق جویند

جز راه رضای حق نپویند

خاک من زار چون ببویند

گر نام تو بر سرم بگویند

فریاد بر آید از روانم

گر غمزه تو زند به تیرم

ور زلف تو در کشد بقیرم

یکدم نبود ز تو گزیرم

من ترک وصال تو نگیرم

الا بفراق جسم و جانم

گر بگذردم به پیش خیلی

هر یک بصفا به از سهیلی

از تو نکنم بغیر میلی

مجنونم اگر بهای لیلی

ملک عرب و عجم ستانم

گفتم صنما در آرزویت

آشفته و تیره دل چو مویت

هر چند نمیرسد بکویت

شب نیست که در فراق رویت

زاری بفلک نمیرسانم

ای وصل تو اصل شادمانی

دامن بفراق جاودانی

بر ابن یمین چه میفشانی

هر حکم که بر سرم برانی

سهلست ز خویشتن مرانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف عمق احساسات عاشقانه و فراق شاعر از محبوبش است. شاعر در عشق به معشوق خود به حالتی می‌رسد که گویی وجودش را از دست داده و تنها در خیال او زندگی می‌کند. او با بی‌تابی از ستمگری محبوبش سخن می‌گوید و از او درخواست می‌کند که از بدی‌ها بکاهد. همچنین، شاعر به وفاداری خود و عدم تمایل به جدایی اشاره می‌کند و از رازهای عاشقانه‌اش سخن می‌گوید که فقط برای خود نگه داشته است. در نهایت، او به شدت در انتظار وصال معشوق است و در فراق او دچار درد و رنج است. شاعر بر این باور است که عشق حقیقی تنها از راه بندگی و رضایت خداوند به‌دست می‌آید.