شمارهٔ ۷ الهامی کرمانشاهی
الهامی کرمانشاهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با کاروان عشق تو چون همسفر شدم
پای هوا شکستم و ره را به سر شدم
بر کهربا ز جزع نشاندم عقیق ناب
چو لعل ز عشق تو خونین جگر شدم
دادم چو دل به ابرو [و] چشم سیاه تو
تیغ جفا و تیر بلا را سپر شدم
بستم نظر ز ملک دو عالم به مسکنت
تا خاک راه مردم صاحب نظر شدم
در لوح سینه نقش غمت را نگاشتم
از سوز عشق و راز محبت خبر شدم
از بس که تیر غم به دلم جا گرفته است
سر تا قدم چو مرغ همه بال و پر شدم
این قسمتم ز خوان محبت نصیب شد
الهامی ار به رندی و مستی سمر شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و سفر معنوی خود میپردازد. او با عاشق شدن، تمام دنیای خود را تحت تأثیر قرار داده و حسی عمیق از درد و شوق را تجربه کرده است. با اشاره به نشانههای عشق و غم، شاعر بیان میکند که حتی از زیباییها و تعلقات دنیوی چشم پوشی کرده و به خاک بهار عشق دیگران پیوسته است. عشق او چنان عمیق است که دلی پر از درد و سوز ایجاد کرده و در نهایت به حالت مستی و رندی رسیده است.