نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۴ - انجمن فرمودن امام(ع)با عمر بن سعد ملعون درمیان دو لشگر و چگونگی آن حال الهامی کرمانشاهی

الهامی کرمانشاهی / خیابان اول / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شبی راد فرزند خیرالبشر

هیونی فرستاد سوی عمر

که ای کوفیان را سرانجمن

زلشگر بپیمای ره سوی من

بیا تا میان دو لشگر به هم

نشینیم و گوییم ازبیش وکم

فرستاد ه آمد به کردار باد

پیام شهنشه به دژخیم داد

عمر اندر آن تیره شام سیاه

سوی لشگر شاه پیمودراه

به همراه آن زنشت تیره روان

تنی بیست ازکوفیان شد روان

پرستنده گان جای پرداختند

میان دو صف مسند انداختند

شهنشاه و سالار کوفی سپاه

نشستند باهم درآن جایگاه

تو با این شناسایی ازدشمنی

چرا با من این بد سگالی کنی؟

مرایار شو تا خداوندگار

تو را یارگردد به روز شمار

نه من پاک فرزندم پیغمبرم؟

گل باغ شیر خدا حیدرم؟

زمن دست بردار تا زین دیار

شوم سوی یثرب زمین رهسپار

مکن زشت از جنگ من نام خود

بیندیش لختی زانجام خود

به شه پاسخ آورد آن پر فساد

که اندیشه دارم زابن زیاد

چو یار تو گردم –کند با شتاب

مرا خانه ی زنده گانی خراب

کشد کودک و بسته گانم امیر

کند دختران و زنانم اسیر

بدان بد گهر گفت دارای دین

که اندیشه کن از جهان آفرین

هر آنچ از تو گیرند دینار و زر

ببخشم تو را من از آن بیشتر

یکی خانه بخشم به یثرب زمین

تو را دلنشین همچو خلد برین

بدین سوی دارمت پاس از بدی

بدانسوی از کیفر ایزدی

عمر گفت: ازمیر کوفه دیار

فزون دارم اندیشه ای شهریار

چو دید آن خداوند گیتی پناه

که بدخواه را برده شیطان ز راه

بدو گفت: کای تیره مغز پلید

چنان خواهم از آنکه جان آفرین

که در بستر خواب بی سر شوی

دمی درجهان شادمان نغنوی

به قتلم ازآن کرده ای سخت پی

که شاید یزیدت دهد ملک ری

زخشم خدا برتو آید نهیب

هم از گندم ری شوی بی نصیب

چنین گفت با داور دین عمر

گر، از گندم ری نبینم ثمر

زکشت وی ام خوشه ی جو بس است

که این آرزو در دل هر کس است

چو گفت این، شهنشاه ازو روی تافت

عمر هم به لشگرگه خود شتافت

از این مجلس شاه دین با عمر

چو فرزند مرجانه شد با خبر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، راد فرزند خیرالبشر پیامی به عمر می‌فرستد و از او درخواست می‌کند تا لشکر کوفیان را به سمت او بیاورد. آنها تصمیم می‌گیرند در میانه دو لشکر با هم بنشینند و درباره مسائل مختلف گفتگو کنند. راد که خود را فرزند پیامبر معرفی می‌کند، از عمر می‌خواهد که جنگ نکند و به یثرب پناهنده شود. عمر اما به او پاسخ می‌دهد که نگران وضعیت خود و خانواده‌اش است و نمی‌تواند از این جنگ دست بردارد. در نهایت، بعد از صحبت‌های تند بین آنها، هر یک به سمت لشکر خود بازگشته و از یکدیگر جدا می‌شوند.